محتشم کاشانی (غزلیات)/ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند) از محتشم کاشانی |
' |
| ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند | بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند | |
| سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی | براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند | |
| در آغوش خیالت جذبهای میخواهد این مخمور | که چون آید به خود دست خود اندر گردنت بیند | |
| به میزان نظر سنجد گرانیهای حسنت را | کسی کاندر خرام آرام چابک توسنت بیند | |
| شناسای عیار قلب شاهی ای شهنشه کو | که توسن راندن و شاهانه ترکش بستنت بیند | |
| تو آن شمعی که در هر محفلی کافروزدت دوران | ز آه حاضران صد شعله در پیرامنت بیند | |
| رود بر باد گر کشت حیات محتشم زان مه | که گرد خوشه چینت را به گرد خرمنت بیند |