محتشم کاشانی (غزلیات)/صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را) از محتشم کاشانی |
' |
| صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را | در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را | |
| مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطراب | شب جامگیر و برفکن از رخ نقاب را | |
| ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت | زان آب شعلهی رنگ نقاب حجاب را | |
| ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز | دریاب نیم کشته ز هر عتاب را | |
| از هم سرو تن و دل و جان میبرند و نیست | جز لشگر غمت سبب انقلاب را | |
| در من فکند دیدن او لرزه وای اگر | داند که چیست واسطهی اضطراب را | |
| دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب | اما دگر به چشم ندیدیم خواب را | |
| در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست | قدری دل پرآتش و چشم پر آب را | |
| او میشود سوار و دل محتشم طپان | کو پردلی که آید و گیرد رکاب را |