محتشم کاشانی (غزلیات)/ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید) از محتشم کاشانی |
' |
| ز خواب دیده گشاد وز رخ نقاب کشید | هزار تیغ ز مژگان برآفتاب کشید | |
| نه اشک بود که چشمش به قتلم از مژه راند | که ریخت خون من و تیغ خود به آب کشید | |
| ز غم هلاک شدم در رکاب بوسی او | که پا ز دست من از حلقهی رکاب کشید | |
| خدنگ فتنه ز دل میفتاد کج دو سه روز | به چشم بد دگر این تیر را که تاب کشید | |
| نمود دوش به من رخ ولی دمی که مرا | حواس رخت به خلوت سرای خواب کشید | |
| دمی که ماند فلک عاجز چشیدن آن | به قدرت عجبی عاشق خراب کشید | |
| دلم به بزم تو با غیر بود عذرش خواه | که گرچه داشت بهشتی بسی عذاب کشید | |
| هلاک ساز مرا پیش از آن که شهره شوی | که کارم از تو به زاری و اضطراب کشید | |
| به وصف ساده رخان محتشم کتابی ساخت | ولی چو دید خطت خط بر آن کتاب کشید |