محتشم کاشانی (غزلیات)/رفتی و رفت بیرخت از دیده روشنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (رفتی و رفت بیرخت از دیده روشنی) از محتشم کاشانی |
' |
| رفتی و رفت بیرخت از دیده روشنی | در دیده ماند اشکی و آن نیز رفتنی | |
| آن تن ز پافتاد که در زیر بار عشق | از کوههای درد نکردی فروتنی | |
| آن قدر که بود خیمهی عشق تو را ستون | از بار هجر گشت بیک بار منحنی | |
| چشمی که دل به دامن پاکش زدی مثل | از گریهی شهره گشت به آلوده دامنی | |
| دستی که پیش روی تو گلشن طراز بود | از داغ دسته بست ز گلهای گلخنی | |
| باری تو با که بردی و بیمن درین سفر | جان را که برق عشق تو را کرد خرمنی | |
| آن غمزهای که یک تنه میزد به صد سپاه | در ره کدام قافله را کرد رهزنی | |
| آن ترکتاز ناز به گرد کدام ملک | کرد از سپاه دغدغه تاراج ایمنی | |
| پیدا شد از فروغ رخت بر کدام دشت | در لالهها طراوت گلهای گلشنی | |
| چشم کدام آهو از آن چشم جان شکار | آموخت آدمی کشی و مردم افکنی | |
| افسوس محتشم که ره نطق بست و ماند | در کان طبع نادره در های مخزنی |