محتشم کاشانی (غزلیات)/رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش) از محتشم کاشانی |
' |
| رخش شمعی است دود آن کمند عنبر آلودش | عجب شمعی که از بالا به پایان میرود دودش | |
| دمی در بزم و صد ره میکشد از بیم و امیدم | عتاب عشوه آمیز و خطاب خنده آلودش | |
| میان آب و آتش داردم دیوانه وش طفلی | که در یک لحظه صد ره میشوم مقبول و مردودش | |
| چو گنجشگیست مرغ دل به دست طفل بیباکی | که پیش من عزیزش دارد اما میکشد زودش | |
| من زا لعبت پرستیها دل بازیخوری دارم | که دارد کودکی با صد هزار آزار خشنودش | |
| بسی در تابم از مردم نوازیهای او با آن | که میدانم به جز بیتابی من نیست مقصودش | |
| طبیب محتشم در عشق پرکاریست کز قدرت | به الماس جفا خوش میکند داغ نمک سودش |