محتشم کاشانی (غزلیات)/دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک او
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک او) از محتشم کاشانی |
' |
| دوش چون دیدم نهان در روی آتشناک او | یافت کز جان عاشقم من سگ ادراک او | |
| امشب اندر سیر با او جمله مخصوصند لیک | جلوهی مخصوص منست از قامت چالاک او | |
| صد سر اندر راخ جولانش به خاک افتاده لیک | چشم دارد بر سر من حلقهی فتراک او | |
| ترسم از شوخی هم امروزم کند رسوا که هیچ | باکی از مرد ندارد غمزهی بیباک او | |
| بخت کوس مقبلی زد کز قضا شد نامزد | همچو من آلوده دامانی به عشق پاک او | |
| کوهکن را میکند از شکوهی شیرین خموش | در وفا اسراف من در مرحمت امساک او | |
| جان که میلرزید دایم بر سر جسم ضعیف | برق عشق آتش زد اکنون در خس و خاشاک او | |
| آن که بر وی ناگذشته ریختی خونش به خاک | بگذرد از خون خود گر بگذری بر خاک او | |
| محتشم رسوا شد از عشق و سری بیرون نکرد | رشتهی تدبیر از پیراهن صد چاک او |