محتشم کاشانی (غزلیات)/دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی) از محتشم کاشانی |
' |
| دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی | به زان که درد دل به زبان آورد کسی | |
| در عشق میدهند به مقدار رنج گنج | تا تن به زیر بار گران آورد کسی | |
| کوتاب تیر و ناوک پران که خویش را | در جرگهی تو سخت کمان آورد کسی | |
| پیدا شود ز اهل جهان ثانی تو را | گر باز یوسفی به جهان آورد کسی | |
| بر حرف من قلم شود انگشت اعتراض | تیغ و ترنج اگر به میان آورد کسی | |
| بازار عشق ز آتش غیرت شود چو گرم | کی در خیال سود و زیان آورد کسی | |
| جان میشود ضمان دل اما نمیدهد | حکم آن قدر امان که ضمان آورد کسی | |
| میجوئی از بتان دل من چون بود اگر | ز ایشان به غمزهی تو نشان آورد کسی | |
| هست آن سوار از تو عنان تاب محتشم | او را مگر گرفته عنان آورد کسی |