محتشم کاشانی (غزلیات)/دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمیگنجد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمیگنجد) از محتشم کاشانی |
' |
| دلی دارم که از تنگی درو جز غم نمیگنجد | غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمیگنجد | |
| چو گرد آید جهانی غم به دل گنجد سریست این | که در جایی به این تنگی متاع کم نمیگنجد | |
| طبیبا چون شکاف سینه پر گشت از خدنگ او | مکش زحمت که در زخمی چنین مرهم نمیگنجد | |
| سپرد امشب ز اسرار خود آن شاه پریرویان | به من حرفی که در ظرف بنیآدم نمیگنجد | |
| تو ای غیر این زمان چون در میان ما و یار ما | به این نامحرمی گنجی که محرم هم نمیگنجد | |
| مکن بر محتشم عرض متاعی جز جمال خود | که در چشم گدایان تو ملک جم نمیگنجد |