محتشم کاشانی (غزلیات)/در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک) از محتشم کاشانی |
' |
| در فراقش چون ندادم جان خود را ای فلک | نام ننگآمیز من از لوح هستی ساز حک | |
| یار عشق دیگران را گر ز من کردی قیاس | ساختی با خاک یک سان عاشقان را یک به یک | |
| هرکه شد پروانه شمعی و سر تا پا نسوخت | بایدش در آتش افکندن اگر باشد ملک | |
| دی که خلقی را به تیر غمزه کردی سینه چاک | گر نمیکشتی مرا از غصه میگشتم هلاک | |
| ماه و ماهی شاهد حالند کز هجر تو دوش | آب چشمم تا سمک شد دود آهم تا سماک | |
| بر سر خاک شهیدان خود آمد جامه چاک | ای فدای دامن پاکت هزاران جان پاک | |
| خواهم از گلهای اشگم پرشود روی زمین | تا نیفتد سایهی سرو سرافرازت به خاک | |
| بس که میبینم تغیر در مزاج نازکت | وقت جورت شادمانم گاه لطف اندر هلاک | |
| حال دل رسید از من گفتمش قلبی اذک | گفت پس دل بر کن از جا نگفتمش روحی فداک | |
| روشن است از پر تو تیغت چراغ جان من | گر چو شمع از تن سرم صدبار برداری چه باک | |
| محتشم روزی که با داغت برآرد لالهسان | سر ز جیب خاک بشناسش به جیب چاک چاک |