محتشم کاشانی (غزلیات)/دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر) از محتشم کاشانی |
' |
| دانم اگر از دلبری قانع به جانی ای پسر | داد سبک دستی دهم در سر فشانی ای پسر | |
| رسم وفا بنیاد کن آوارهای را یاد کن | درماندهای را شاد کن تا در نمانی ای پسر | |
| بر خاکساران بیخبر مستانه بر رخش جفا | در شاه راه دلبری خوش میدوانی ای پسر | |
| حسنت همی گوید که هان خوش جهانی را به کس | هیچت نمیگوید که هی نی جوانی ای پسر | |
| با صد شکایت پیش تو چون آیم اندر یک سخن | بندی زبانم گویا جادو زبانی ای پسر | |
| دیشب سبکدستی تو را میداد گستاخانه می | کامروز از آن لایعقلی بر سر گرانی ای پسر | |
| دیوان شعر محتشم پر آتش است از حرف جور | غافل مشو از سوز او روزی بخوانی ای پسر |