محتشم کاشانی (غزلیات)/حکمی که همچو آب روان در دیار اوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (حکمی که همچو آب روان در دیار اوست) از محتشم کاشانی |
' |
| حکمی که همچو آب روان در دیار اوست | خونریز عاشقان تبه روزگار اوست | |
| از غیرتم هلاک که بر صید تازهای | هم زخم زخم کاری و هم کار کار اوست | |
| خون میچکاند از دل صد صید بینصیب | تیر شکاری که نصیب شکار اوست | |
| بدعاقبت کسی که چو من اعتماد وی | بر عهدهای بسته نا استوار اوست | |
| حرفی که میگذارد و میداردم خموش | لطف نهان و مرحمت آشکار اوست | |
| باغیست تازه باغ عذارش که بی گزاف | صد فصل در میان خزان و بهار اوست | |
| نیکوترین نوازش جانان محتشم | آزار جان خسته و جسم فکار اوست | |
| فریاد اگر نه جابر آزار او شود | سلمان جابری که خداوندگار اوست |