محتشم کاشانی (غزلیات)/به مرگ کوه کن کزوی المها یاد میآید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (به مرگ کوه کن کزوی المها یاد میآید) از محتشم کاشانی |
' |
| به مرگ کوه کن کزوی المها یاد میآید | هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد میآید | |
| همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را | که نامش بر زبانها کمتر از فرها میآید | |
| بد من گر به گوشت خوش نمیآید چه سراست این | که بد گوی من از کوی تو دایم شاد میآید | |
| چه بیداد است این بنشین و رسوایی مکن کز تو | اگر بیداد میآید ز من هم داد میآید | |
| ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم | که خود را میکنم آزاد تا صیاد میآید | |
| سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی | تو را چون یک یک از حالات مستی یاد میآید | |
| به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا | که این کار از زبان خنجر جلاد میآید | |
| سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم | خوش آن یاری که از وی این قدر امداد میآید | |
| چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده | که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد میآید |