محتشم کاشانی (غزلیات)/به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم) از محتشم کاشانی |
' |
| به خود دوشینه لطفی از ادای یار فهمیدم | وز آن یک لطف صد بیتابی از اغیار فهمیدم | |
| ز عشقم گوئی آگاه است کامشب از نگاه او | حجاب آلوده تغییری در آن رخسار فهمیدم | |
| به تمکینی که مژگانش به جنبیدن نشد مایل | تواضع کردنی زان نرگس پرکار فهمیدم | |
| چنان تیر اشارت در کمان پنهان نهاد آن بت | که چون پیکان گذشت از دل من افکار فهمیدم | |
| چنان فصاد مژگانش به حکمت زد رگ جانم | که چون تن دست شست از جان من بیمار فهمیدم | |
| به لطفم گفت حرف آشنا لیک آن چنان حرفی | که من پهلو نشین بودم ولی دشوار فهمیدم | |
| ز گل بر سرزدن چون گفتمش کامشب مگر مستی | ز لعلش سرزد انکاری کزو اقرار فهمیدم | |
| نوید وعده کز دست بوس افتاده بالاتر | ز شیرین جنبش آن لعل شکربار فهمیدم | |
| رخش تا یافت تغییر از نگاهم هرکه در مجلس | نهانی کرد حرف خود باو اظهار فهمیدم | |
| چو تیر غمزه بر من کرد پرکش در دلش بیمی | ز اغیار از توقف کردن بسیار فهمیدم | |
| برفتن محتشم مشتاب چون مجلس خورد بر هم | که طرح بزم خاصی از ادای یار فهمیدم |