محتشم کاشانی (غزلیات)/باز آشفتهام از خوی تو چندان که مپرس
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (باز آشفتهام از خوی تو چندان که مپرس) از محتشم کاشانی |
' |
| باز آشفتهام از خوی تو چندان که مپرس | تابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس | |
| از بتان حال دل گمشده میپرسیدم | خندهای کرد نهان آن گل خندان که مپرس | |
| در تب عشق به جان کندن هجران شدهام | ناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس | |
| محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگو | هست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس |