محتشم کاشانی (غزلیات)/او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک) از محتشم کاشانی |
' |
| او کشیده خنجر و من جامه جان کرده چاک | رایاو قتل منست و من برای او هلاک | |
| زان رخم حیران آن صانع که پیدا کرده است | آتش خورشید پرتو ز امتزاج آب و خاک | |
| دی به آن ماه عجم گفتم فدایت جان من | گفت نشنیدم چه گفتی گفتمش روحی فداک | |
| از غم مرگ و عذاب قبر آزادم که هست | قتل من از دست یار و خاک من در زیر تاک | |
| بوالعجب دشتی است دشت حسن کز نازک دلی | آهوان دارند آنجا خوی شیر خشمناک | |
| جنبش دریای غم در گریه میآرد مرا | میزند طوفان اشگ من سمک را برسماک | |
| محتشم هرچند گردیدم ندیدم مثل تو | خیره طبعی بی حد از کافر دلی بیترس و باک |