محتشم کاشانی (غزلیات)/ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (غزلیات) (ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید) از محتشم کاشانی |
' |
| ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید | به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید | |
| چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل | که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید | |
| رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا | که بیمار تو را این مشکل از فصاد نگشاید | |
| نخواهی داد اگر داد کسی رخ بر کسی منما | که دیگر دادخواهان را رگ فریاد نگشاید | |
| تو ای دل چون به بسمل لایقی بگذر ز آزادی | که بنداز گردن صیدی چنین صیاد نگشاید | |
| بزور دست و پایی بندهی خود را دگر بگشا | که روزی راه طعن بندهی آزاد نگشاید | |
| ز آه من گشادی بر در آن دل نشد پیدا | دلی کز سنگ بادش لاجرم از باد نگشاید | |
| گشاد درد زین کاخ از درون جستم ندا آمد | که از بیرون در این خانه گر بگشاد نگشاید | |
| بگو ای محتشم با ناصح خود بین که بی حاصل | زبان طعنه برمجنون ما در زاد نگشاید |