محتشم کاشانی (رباعیات)/ای نام تو در هر لغتی ذکر انام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | محتشم کاشانی (رباعیات) (ای نام تو در هر لغتی ذکر انام) از محتشم کاشانی |
' |
| ای نام تو در هر لغتی ذکر انام | وز تذکرهی نام تو شیرین لب و کام | |
| بینام تو شعلهها تباهند تباه | با نام تو کارها تمامند تمام | |
| ای خامه ورق چون به مداد آرایی | آرای به مدح ملک بطحایی | |
| شاهی که کند در صفت نور رخش | هر بیضهای از زاغ قلم بیضایی | |
| دارد ز خدا خواهش جنات نعیم | زاهد به ثواب و من به امید عظیم | |
| من دست تهی میروم او تحفه به دست | تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم | |
| خواهمچو جزا طرح عقاب اندازد | جرم دو جهان به جرم من ضم سازد | |
| تا عفو که چشم کائناتست بر آن | چشم از همه پوشیده به من پردازد | |
| عفوی که ز اندازه بدر خواهد بود | ظرفش ز جهان وسیعتر خواهد بود | |
| در ساحت صحرای گناهی که مراست | جا یافته بیش جاوه گر خواهد بود | |
| ای شیخ که هست دایم از نخوت تو | در طعنهی آلایش من عصمت تو | |
| گر عفو خدا کم بود از طاعت تو | دوزخ ز من و بهشت از حضرت تو | |
| چون داد قضا صیقل مرآت وجود | در شرم تو اغراق به نوعی فرمود | |
| کاندر عقبت چشمی اگر باشد باز | عکست شود اندر رخ از آیننه نمود | |
| اسبی که بود پویه گهش چرخ نهم | در تک شکند تارک خورشید بسم | |
| برگرد جهان چو شعلهی جواله | گر چرخ زند نگسلدش دم از دم | |
| این آب که خضر ازو بقا خواسته است | وز غیرتش آب زندگی کاسته است | |
| از قوت فواره نگشتست بلند | کز جای ز تعظیم تو برخاسته است | |
| این کوثر فیض بخش کز خجلت او | آب چه زمزم به زمین رفته فرو | |
| گر جوشد و بیرون رود از سرچه عجب | کز عکس رخ تو آتش افتاده درو | |
| این حوض که دل هلاک نظارهی اوست | صد آیهی فیض بیش دربارهی اوست | |
| در دعوی اعجاز زبانیست بلیغ | آبی که زبانه کش ز فوارهی اوست | |
| آن طبع که چون آینهی پاکست زغش | از بس که به فعل بوالعجب دارد خوش | |
| آب آمده از طبیعت خویش برون | در تحت بفوق میرود چون آتش | |
| طراح که طرح این بنا ریخته است | انواع صنایع بهم آمیخته است | |
| دهقانی باغ سحر پنداری از اوست | کز آب نهالها برانگیخته است | |
| این آب که شعلهیوش ز جا میخیزد | وز میل به ذیل باد میآویزد | |
| ماناست به اشگ محتشم کز تف دل | میجوشد و از درون برون میریزد | |
| این حوض که در دیده هر نکته رسی | از جام جهان نماسبق برده بسی | |
| آیینهی صد صورت گوناگونست | آیینهی بدین گونه ندیدست کسی | |
| المنة لله که از سعی جمیل | این منزل فیضبخش بیمثل و عدیل | |
| شد ساخته همچو خانهی ابراهیم | از تمشیت غلام شاه اسمعیل | |
| ای بی تو چو هم دم به من خسته نموده | آیینه که بینم این تن غم فرسود | |
| آمد به نظر خیالی اما آن نیز | چون نیک نمود جز خیال تو نبود | |
| گردون که به امر کن فکان چاکرتست | فرمانده از آنست که فرمانبر توست | |
| در سایه محال نیست خورشید که تو | خورشیدی و سایهی خدا بر سر توست | |
| آن فتنه که در سربلند افسرتوست | ریزنده خونها ز سر خنجر توست | |
| در سرداری که عالمی را بکشی | قربان سرت شوم چها در سر توست | |
| این بنده که ملک نظم پیوستش بود | تسخیر جهان مرتبهی پستش بود | |
| در دست نداشت غیر اشعار نفیس | در پای تو ریخت آنچه در دستش بود | |
| دی از کرم داور دوران کردم | سودی و زیان نیز دو چندان کردم | |
| طالع بنگر که بر در حاتم دهر | رفتم که کنم فایدهی نقصان کردم | |
| آن خسرو فرهاد لقب کز ره جود | هر ساتل به من تفقدی میفرمود | |
| بیلطفیش امسال اگر وزن کنم | هم سنگ به کوه بیستون خواهد بود | |
| آن ابر عطا که حاتمش کرده سجود | پیوسته چو بسته بر رخ مادر جود | |
| ناچار ما چار شدیم از کرمش | راضی و ازو نیامد آن هم به وجود | |
| هرنجم که بر فلک رود زایت وی | رجعت کند اختلال در رفعت وی | |
| نواب ولی نجم غرایب اثریست | که آثار سعادتست در رجعت وی | |
| آصف که مهین سواد اقلیم بقاست | وز آصفیش سلطنت ایمن ز فناست | |
| تا عارضه در خانهی دو روزش ننشاند | معلوم نشد که سلطنت از که به پاست | |
| در عهد تو کامرانی خواهم کرد | از عمر گروستانی خواهم کرد | |
| دست چو ز تحفه کوتهست از پی عذر | در پای تو جان فشانی خواهم کرد | |
| ای کرده قدوم تو سرافراز مرا | وز یک جهتان ساختهی ممتاز مرا | |
| از خاک مذلتم چو برداشتهای | یک باره نگهدار و مینداز مرا | |
| گفتند ز حادثات این دیر خراب | بر بستر درد رفته پای تو به خواب | |
| دست الم تو را خدا برتابد | تا پای سلامتت درآید به رکاب | |
| از الفت درد اگرچه کلفت داری | صد شکر که بر علاج قدرت داری | |
| آن پای که بر بستر درد است امروز | فرداست که در رکاب صحت داری | |
| آزار تو دور از تن زیبای تو باد | بهبود تو خاطر اعدای تو باد | |
| ای سیم بدن | آشوب فکن | |
| تا درد ز پای تو شود بر چیده | هر سر که بود فتاده در پای تو باد | |
| ای نخل نراد | اول سر من | |
| نواب کز و نیم مه و سال جدا | این عیدم از آن قبلهی آمال جدا | |
| امروز که طوف کعبه فرض است و ضرور | من ماندهام از کعبهی اقبال جدا | |
| ای گشته وثاق کمترین مولایت | پرنور ز نعلین فلک فرسایت | |
| پا اندازی به رنگ رخسارهی تو | آورده ز خجلت که کشد در پایت | |
| سلطان جهان که ماه تا ماهی ازوست | وین زینت و زیب چرخ خرگاهی ازوست | |
| در روضهی سلطنت چو نخلست قدش | کارایش تشریف شهنشاهی ازوست | |
| اسلام که گم کرده ز دل آرامم | بسیار خطر دارد ازو اسلامم | |
| ز آن آفت دین که هست اسلامش نام | ترسم که به کافری برآید نامم | |
| آن طره چو دارم من بدنام ز دست | سررشتهی دین رفت به ناکام ز دست | |
| تاتاری از آن سلسله در دستم بود | یک باره به داده بودم اسلام ز دست | |
| در کعبه قدم نهادهام وای به من | دور از ره دین فتادهام وای به من | |
| از وسوسهی عشق مسلمان سوزی | اسلام ز دست دادهام وای به من | |
| اسلام که صید اهل ایمان فن اوست | دام دل و دین طرز نگه کردن اوست | |
| خون دل عاشقان که صید حرمند | در گردن آهوان صید افکن اوست | |
| اسلام مگو آفت ایام است این | افت چه بلای صبر و آرام است این | |
| کفر آمد و داد خاک ایمان بر باد | از قوت اسلام چه اسلام است این | |
| اسلام مرا ای دل دیندار ببین | در صورت او قدرت جبار ببین | |
| چشمش که کشیده تیغ مژگانش بنگر | گردن زن آهوان تاتار ببین | |
| چیزی که به گل داده خدا زیباییست | وان نیز که داده سرور ار عناییست | |
| اما به تو آن چه داده از پا تا سر | اسباب یگانگی و بیهمتاییست | |
| ای شمع سرا پردهی شاهنشاهی | سرگرم تو ذرات ز مه تا ماهی | |
| گر پرده ز چهره افکنی برخیزد | بانگ از عرب و عجم که ماهی ماهی | |
| آن دست که نخل قد آدم ریزد | نخلی به نزاکت قدت کم ریزد | |
| گر نازکیت به سر و آزاد دهند | چون باد صبا بجنبد از هم ریزد | |
| ای جلوهات از قامت چابک نازک | وی نخل قد تو را تحرک نازک | |
| از بس که لطیفی قدمتتر نشود | گر به خرامی بر آب نازک نازک | |
| در بزم حکیمان ز می شورانگیز | نیتاب نشستن است و نی پای گریز | |
| از بهر من تنگ سراب ای ساقی | مینا به سر پیاله کجدار و مریز | |
| گفتم چو رسد کوکبهی دولت تو | بیش از همه بندم کمر خدمت تو | |
| بیطالعیم لباس صحت بدرید | تا زود نیابم شرف صحبت تو | |
| سقا پسرا خسته دل از دست توام | بیمارتر از چشم سیه مست توام | |
| سر از قدم تو برندارم شب و روز | ماننده باد مهره پا بست توام | |
| سلاخ که آدمی کشی شیوهی اوست | چون ریزش خون دوست میدارد دوست | |
| گر سر ببرد مرا نه پیچم گردن | ور پوست کند مرا نگنجم در پوست | |
| سلاخ که ساختی به پردانی خویش | کار همه جز عاشق زندانی خویش | |
| میمیرم از انتظار کی خواهی کرد | سلاخی گوسفند قربانی خویش | |
| گیرم که به چشم خلق پوید دشمن | با من ره غالبیت اندر همه فن | |
| با این چه کند که خود یقین میداند | کو مغلوبست و غالب مطلق من | |
| از لطف تو سهل است کرم ورزیدن | چشم از گنه بی گنهان پوشیدن | |
| دعوی نکنم که بی گناهم اما | دارم گنهی که میتوان بخشیدن | |
| چون مهر تو میتوان نهان ورزیدن | باید ز چه رسوای جهان گردیدن | |
| گوئی که نمیتوانیم دید آری | با غیر تو را نمیتوانم دیدن | |
| خواهم که شبی محو جمال تو شوم | نظارگی بزم وصال تو شوم | |
| وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر | بنشینم و فانوس خیال تو شوم | |
| آن شوخ که چشم مردمی دارم ازو | گفتم به نظاره کام بردارم ازو | |
| نادیده رخش تمام رفتم از کار | وز نیم نفس تمام شد کارم ازو | |
| روزی که دلم خیال ابروی تو بست | وز ناز به من نمودی آن نرگس مست | |
| تیری ز کمان خانه ابروی تو جست | در سینهی من تا پروسوفار نشست | |
| گاه از همه وجه طامعم میدانند | گاه از همه باب حاتمم میدانند | |
| میآمیزند راستی را به دروغ | آنها که زبان به این و آن میرانند | |
| بنیاد دو بینی چو شد از عشق خراب | وان چشم دو بین که بود هم رفت به خواب | |
| دادیم هزار بوسه بر یک سده | کردیم هزار سجده در یک محراب | |
| این بستر خستگی که انداختهام | بروی ز تب هجری تو بگداختهام | |
| ابروی تو لیک در نظر محرابیست | کز سجده آن به فرقتت ساختهام | |
| ای کوی تو قبلهگاه ارباب قبول | بیسجدهی تو طاعت ما نا مقبول | |
| محراب بلند کعبهی ابرویت | کز دور مرا به سجده دارد مشغول | |
| ای درگه خاصت از شرف کعبه عام | وی چرخ به سدهی تو در سجده مدام | |
| نام تو از آن زمانه محراب نهاد | تا خلق به سجدهی تو آیند تمام | |
| زان پیش که هجر تو برد آرامم | آمد به وداع تو دل خود کامم | |
| فریاد که بیشتز ز هنگام فراق | دل سوخت ازین وداع بیهنگامم | |
| با آن که به مهر آزمونم کردی | در بارگه وفا ستونم کردی | |
| با یان قدم دیر تحرک که مراست | از خاطر خود زود برونم کردی | |
| خسرومنشی که دور خواندش فرهاد | در واقعه دیدم که به من اسبی داد | |
| این واقعه را معبران میگویند | تعبیر مراد است مرادست مراد | |
| فرهاد ز کوه کندن بیبنیاد | آوازهی شهرتش در افاق افتاد | |
| این نادرهی فرهاد اگر کوه نکند | صد کوه طلا به منعم و مفلس داد | |
| لی شیر فلک اسیر صیادی تو | در وادی دین شیر خدا هادی تو | |
| ادراک به میزان خرد میسنجد | با خسروی ملوک فرهادی تو | |
| ای قصر بلند آسمان پیش تو پست | خلقت همهی زیردست از روز الست | |
| بر تافته روزگار دستم به جفا | دریاب و گرنه میرود کار ز دست | |
| هرچند که بهر پاس جمیعت تو | هستند هزار بنده در خدمت تو | |
| یک بنده بیریاست کز ادعیه است | مشغول به پاسبانی دولت تو | |
| ای نورده آیینهی احساس مرا | لطف تو کلید قفل وسواس مرا | |
| نام تو خدا کرده چو فرهاد تو نیز | بردار ز پیش کوه افلاس مرا | |
| در راه دگر اگرچه چست آمدهای | در راه وفا و مهر سست آمدهای | |
| ای یار درست وعده دیر وفا | دیر آمدهای ولی درست آمدهای | |
| یاری که به نیش غم دلی ریش نکرد | بر من ستم از طاقت من بیش نکرد | |
| هرچند که انتظار بسیارم داد | آخر نه وفا به وعده خویش نکرد | |
| بیتحفه نبرد اگرچه زین خسته نهاد | پیغام رسان رقعه به ان بحر و داد | |
| چشمی به سواد رقعه بنده نکرد | کاهی به بهای تحفهی بنده نداد | |
| عید آمد و بانگ نوبت سلطانی | هرگوشه گذشت از فلک چوگانی | |
| بر چرخ برین جذر اصم گوش گرفت | از غلغلهی کوس محمد خانی | |
| این عید حضور خان چو ملک افروزست | عید که و مه مبارک و فیروزست | |
| کاشان به خود ار بنازد امروز بجاست | چون عید بزرگ کاشیان امروزست | |
| خانی که سپهرش به سجود آمده است | مه بر درش از چرخ کبود آمده است | |
| در سایهی آفتاب عیسی نسبی است | کز چرخ چهارمین فرود آمده است | |
| ای صید سگ شیر شکار تو پلنگ | وی چرخ شکاری تو با چرخ به چنگ | |
| با آن که کند کلنگ بیخ همه چیز | شاهین تو کند از جهان بیخ کلنگ | |
| بر پیکر آن سرور خورشید علم | کز عارضهای گشته مزاجش درهم | |
| چندان به دمم دعا که برباد رود | از آینهی وجود او گرد الم | |
| خورشید سپهر سر بلندی بهزاد | کز مادر دهر از همه عالم زیر سرت | |
| گفتند که بر بستر ضعف است ملول | بهر شعفش به دلف بشین باد آن ضاد | |
| آن شوخ که تکیهگاه او چشم ترست | بازوی شهان چو بالشش زیر سرت | |
| از بس که اساس بستر او عالیست | چادر شب بسترش سپهر گرست | |
| چادر شب بستر خود ای طرفهنگار | گر شب بسر افکنی و گردی سیار | |
| از شمع و چراغ پر شود روی زمین | وز شعشعهی پر ز مه سپهر سیار | |
| گوئی ز ته بستر آن حجله نشین | تا ناف پر است از نافهیچین | |
| چادر شب بسترش اگر افشانند | تا حشر هوا عبیر بارد به زمین | |
| آن ماه که در خوبی او نیست خلاف | ور مهر منیر خوانمش نیست گزاف | |
| در خلوت خواب او فلک دانی چیست | چادر شب زرنگار بالای لحاف |