مثنوی معنوی/کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر دوم مثنوی (کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب) از مولوی |
' |
| بر لب جو بوده دیواری بلند | بر سر دیوار تشنهی دردمند | |
| مانعش از آب آن دیوار بود | از پی آب او چو ماهی زار بود | |
| ناگهان انداخت او خشتی در آب | بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب | |
| چون خطاب یار شیرین لذیذ | مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ | |
| از صفای بانگ آب آن ممتحن | گشت خشتانداز از آنجا خشتکن | |
| آب میزد بانگ یعنی هی ترا | فایده چه زین زدن خشتی مرا | |
| تشنه گفت آبا مرا دو فایدهست | من ازین صنعت ندارم هیچ دست | |
| فایدهی اول سماع بانگ آب | کو بود مر تشنگان را چون رباب | |
| بانگ او چون بانگ اسرافیل شد | مرده را زین زندگی تحویل شد | |
| یا چو بانگ رعد ایام بهار | باغ مییابد ازو چندین نگار | |
| یا چو بر درویش ایام زکات | یا چو بر محبوس پیغام نجات | |
| چون دم رحمان بود کان از یمن | میرسد سوی محمد بی دهن | |
| یا چو بوی احمد مرسل بود | کان به عاصی در شفاعت میرسد | |
| یا چو بوی یوسف خوب لطیف | میزند بر جان یعقوب نحیف | |
| فایدهی دیگر که هر خشتی کزین | بر کنم آیم سوی ماء معین | |
| کز کمی خشت دیوار بلند | پستتر گردد بهر دفعه که کند | |
| پستی دیوار قربی میشود | فصل او درمان وصلی میبود | |
| سجده آمد کندن خشت لزب | موجب قربی که واسجد واقترب | |
| تا که این دیوار عالیگردنست | مانع این سر فرود آوردنست | |
| سجده نتوان کرد بر آب حیات | تا نیابم زین تن خاکی نجات | |
| بر سر دیوار هر کو تشنهتر | زودتر بر میکند خشت و مدر | |
| هر که عاشقتر بود بر بانگ آب | او کلوخ زفتتر کند از حجاب | |
| او ز بانگ آب پر می تا عنق | نشنود بیگانه جز بانگ بلق | |
| ای خنک آن را که او ایام پیش | مغتنم دارد گزارد وام خویش | |
| اندر آن ایام کش قدرت بود | صحت و زور دل و قوت بود | |
| وان جوانی همچو باغ سبز و تر | میرساند بی دریغی بار و بر | |
| چشمههای قوت و شهوت روان | سبز میگردد زمین تن بدان | |
| خانهی معمور و سقفش بس بلند | معتدل ارکان و بی تخلیط و بند | |
| پیش از آن کایام پیری در رسد | گردنت بندد به حبل من مسد | |
| خاک شوره گردد و ریزان و سست | هرگز از شوره نبات خوش نرست | |
| آب زور و آب شهوت منقطع | او ز خویش و دیگران نا منتفع | |
| ابروان چون پالدم زیر آمده | چشم را نم آمده تاری شده | |
| از تشنج رو چو پشت سوسمار | رفته نطق و طعم و دندانها ز کار | |
| روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز | کارگه ویران عمل رفته ز ساز | |
| بیخهای خوی بد محکم شده | قوت بر کندن آن کم شده |