مثنوی معنوی/پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی میگوید) از مولوی |
' |
| شاه پرسیدش که باری وحی چیست | یا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست | |
| گفت خود آن چیست کش حاصل نشد | یا چه دولت ماند کو واصل نشد | |
| گیرم این وحی نبی گنجور نیست | هم کم از وحی دل زنبور نیست | |
| چونک او حی الرب الی النحل آمدست | خانهی وحیش پر از حلوا شدست | |
| او به نور وحی حق عزوجل | کرد عالم را پر از شمع و عسل | |
| این که کرمناست و بالا میرود | وحیش از زنبور کمتر کی بود | |
| نه تو اعطیناک کوثر خواندهای | پس چرا خشکی و تشنه ماندهای | |
| یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل | بر تو خون گشتست و ناخوش ای علیل | |
| توبه کن بیزار شو از هر عدو | کو ندارد آب کوثر در کدو | |
| هر کرا دیدی ز کوثر سرخرو | او محمدخوست با او گیر خو | |
| تا احب لله آیی در حساب | کز درخت احمدی با اوست سیب | |
| هر کرا دیدی ز کوثر خشک لب | دشمنش میدار همچون مرگ و تب | |
| گر چه بابای توست و مام تو | کو حقیقت هست خونآشام تو | |
| از خلیل حق بیاموز این سیر | که شد او بیزار اول از پدر | |
| تا که ابغض لله آیی پیش حق | تا نگیرد بر تو رشک عشق دق | |
| تا نخوانی لا و الا الله را | در نیابی منهج این راه را |