مثنوی معنوی/وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی) از مولوی |
' |
| چون بلال از ضعف شد همچون هلال | رنگ مرگ افتاد بر روی بلال | |
| جفت او دیدش بگفتا وا حرب | پس بلالش گفت نه نه وا طرب | |
| تا کنون اندر حرب بودم ز زیست | تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست | |
| این همی گفت و رخش در عین گفت | نرگس و گلبرگ و لاله میشکفت | |
| تاب رو و چشم پر انوار او | می گواهی داد بر گفتار او | |
| هر سیه دل می سیه دیدی ورا | مردم دیده سیاه آمد چرا | |
| مردم نادیده باشد رو سیاه | مردم دیده بود مرآت ماه | |
| خود کی بیند مردم دیدهی ترا | در جهان جز مردم دیدهفزا | |
| چون به غیر مردم دیدهش ندید | پس به غیر او کی در رنگش رسید | |
| پس جز او جمله مقلد آمدند | در صفات مردم دیده بلند | |
| گفت جفتش الفراق ای خوشخصال | گفت نه نه الوصالست الوصال | |
| گفت جفت امشب غریبی میروی | از تبار و خویش غایب میشوی | |
| گفت نه نه بلک امشب جان من | میرسد خود از غریبی در وطن | |
| گفت رویت را کجا بینیم ما | گفت اندر حلقهی خاص خدا | |
| حلقهی خاصش به تو پیوسته است | گر نظر بالا کنی نه سوی پست | |
| اندر آن حلقه ز رب العالمین | نور میتابد چو در حلقه نگین | |
| گفت ویران گشت این خانه دریغ | گفت اندر مه نگر منگر به میغ | |
| کرد ویران تا کند معمورتر | قومم انبه بود و خانه مختصر |