مثنوی معنوی/وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن) از مولوی |
' |
| تن قفصشکلست تن شد خار جان | در فریب داخلان و خارجان | |
| اینش گوید من شوم همراز تو | وآنش گوید نی منم انباز تو | |
| اینش گوید نیست چون تو در وجود | در جمال و فضل و در احسان و جود | |
| آنش گوید هر دو عالم آن تست | جمله جانهامان طفیل جان تست | |
| او چو بیند خلق را سرمست خویش | از تکبر میرود از دست خویش | |
| او نداند که هزاران را چو او | دیو افکندست اندر آب جو | |
| لطف و سالوس جهان خوش لقمهایست | کمترش خور کان پر آتش لقمهایست | |
| آتشش پنهان و ذوقش آشکار | دود او ظاهر شود پایان کار | |
| تو مگو آن مدح را من کی خورم | از طمع میگوید او پی میبرم | |
| مادحت گر هجو گوید بر ملا | روزها سوزد دلت زان سوزها | |
| گر چه دانی کو ز حرمان گفت آن | کان طمع که داشت از تو شد زیان | |
| آن اثر میماندت در اندرون | در مدیح این حالتت هست آزمون | |
| آن اثر هم روزها باقی بود | مایهی کبر و خداع جان شود | |
| لیک ننماید چو شیرینست مدح | بد نماید زانک تلخ افتاد قدح | |
| همچو مطبوخست و حب کان را خوری | تا بدیری شورش و رنج اندری | |
| ور خوری حلوا بود ذوقش دمی | این اثر چون آن نمیپاید همی | |
| چون نمیپاید همیپاید نهان | هر ضدی را تو به ضد او بدان | |
| چون شکر پاید نهان تاثیر او | بعد حینی دمل آرد نیشجو | |
| نفس از بس مدحها فرعون شد | کن ذلیل النفس هونا لا تسد | |
| تا توانی بنده شو سلطان مباش | زخم کش چون گوی شو چوگان مباش | |
| ورنه چون لطفت نماند وین جمال | از تو آید آن حریفان را ملال | |
| آن جماعت کت همیدادند ریو | چون ببینندت بگویندت که دیو | |
| جمله گویندت چو بینندت بدر | مردهای از گور خود بر کرد سر | |
| همچو امرد که خدا نامش کنند | تا بدین سالوس در دامش کنند | |
| چونک در بدنامی آمد ریش او | دیو را ننگ آید از تفتیش او | |
| دیو سوی آدمی شد بهر شر | سوی تو ناید که از دیوی بتر | |
| تا تو بودی آدمی دیو از پیت | میدوید و میچشانید او میت | |
| چون شدی در خوی دیوی استوار | میگریزد از تو دیو نابکار | |
| آنک اندر دامنت آویخت او | چون چنین گشتی ز تو بگریخت او |