مثنوی معنوی/نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (نواختن معشوق عاشق بیهوش را تا به هوش باز آید) از مولوی |
' |
| میکشید از بیهشیاش در بیان | اندک اندک از کرم صدر جهان | |
| بانگ زد در گوش او شه کای گدا | زر نثار آوردمت دامن گشا | |
| جان تو کاندر فراقم میطپید | چونک زنهارش رسیدم چون رمید | |
| ای بدیده در فراقم گرم و سرد | با خود آ از بیخودی و باز گرد | |
| مرغ خانه اشتری را بی خرد | رسم مهمانش به خانه میبرد | |
| چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد | خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد | |
| خانهی مرغست هوش و عقل ما | هوش صالح طالب ناقهی خدا | |
| ناقه چون سر کرد در آب و گلش | نه گل آنجا ماند نه جان و دلش | |
| کرد فضل عشق انسان را فضول | زین فزونجویی ظلومست و جهول | |
| جاهلست و اندرین مشکل شکار | میکشد خرگوش شیری در کنار | |
| کی کنار اندر کشیدی شیر را | گر بدانستی و دیدی شیر را | |
| ظالمست او بر خود و بر جان خود | ظلم بین کز عدلها گو میبرد | |
| جهل او مر علمها را اوستاد | ظلم او مر عدلها را شد رشاد | |
| دست او بگرفت کین رفته دمش | آنگهی آید که من دم بخشمش | |
| چون به من زنده شود این مردهتن | جان من باشد که رو آرد به من | |
| من کنم او را ازین جان محتشم | جان که من بخشم ببیند بخششم | |
| جان نامحرم نبیند روی دوست | جز همان جان کاصل او از کوی اوست | |
| در دمم قصابوار این دوست را | تا هلد آن مغز نغزش پوست را | |
| گفت ای جان رمیده از بلا | وصل ما را در گشادیم الصلا | |
| ای خود ما بیخودی و مستیات | ای ز هست ما هماره هستیات | |
| با تو بی لب این زمان من نو بنو | رازهای کهنه گویم میشنو | |
| زانک آن لبها ازین دم میرمد | بر لب جوی نهان بر میدمد | |
| گوش بیگوشی درین دم بر گشا | بهر راز یفعل الله ما یشا | |
| چون صلای وصل بشنیدن گرفت | اندک اندک مرده جنبیدن گرفت | |
| نه کم از خاکست کز عشوهی صبا | سبز پوشد سر بر آرد از فنا | |
| کم ز آب نطفه نبود کز خطاب | یوسفان زایند رخ چون آفتاب | |
| کم ز بادی نیست شد از امر کن | در رحم طاوس و مرغ خوشسخن | |
| کم ز کوه سنگ نبود کز ولاد | ناقهای کان ناقه ناقه زاد زاد | |
| زین همه بگذر نه آن مایهی عدم | عالمی زاد و بزاید دم بدم | |
| بر جهید و بر طپید و شاد شاد | یک دو چرخی زد سجود اندر فتاد |