مثنوی معنوی/نواختن مصطفی علیهالسلام آن عرب مهمان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (نواختن مصطفی علیهالسلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود میکرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی) از مولوی |
' |
| این سخن پایان ندارد آن عرب | ماند از الطاف آن شه در عجب | |
| خواست دیوانه شدن عقلش رمید | دست عقل مصطفی بازش کشید | |
| گفت این سو آ بیامد آنچنان | که کسی برخیزد از خواب گران | |
| گفت این سو آ مکن هین با خود آ | که ازین سو هست با تو کارها | |
| آب بر رو زد در آمد در سخن | کای شهید حق شهادت عرضه کن | |
| تا گواهی بدهم و بیرون شوم | سیرم از هستی در آن هامون شوم | |
| ما درین دهلیز قاضی قضا | بهر دعوی الستیم و بلی | |
| که بلی گفتیم و آن را ز امتحان | فعل و قول ما شهودست و بیان | |
| از چه در دهلیز قاضی ای گواه | حبس باشی ده شهادت از پگاه | |
| زان بخواندندت بدینجا تا که تو | آن گواهی بدهی و ناری عتو | |
| از لجاج خویشتن بنشستهای | اندرین تنگی کف و لب بستهای | |
| تا بندهی آن گواهی ای شهید | تو ازین دهلیز کی خواهی رهید | |
| یک زمان کارست بگزار و بتاز | کار کوته را مکن بر خود دراز | |
| خواه در صد سال خواهی یک زمان | این امانت واگزار و وا رهان |