مثنوی معنوی/مهمان آمدن در آن مسجد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (مهمان آمدن در آن مسجد) از مولوی |
' |
| تا یکی مهمان در آمد وقت شب | کو شنیده بود آن صیت عجب | |
| از برای آزمون میآزمود | زانک بس مردانه و جان سیر بود | |
| گفت کم گیرم سر و اشکمبهای | رفته گیر از گنج جان یک حبهای | |
| صورت تن گو برو من کیستم | نقش کم ناید چو من باقیستم | |
| چون نفخت بودم از لطف خدا | نفخ حق باشم ز نای تن جدا | |
| تا نیفتد بانگ نفخش این طرف | تا رهد آن گوهر از تنگین صدف | |
| چون تمنوا موت گفت ای صادقین | صادقم جان را برافشانم برین |