مثنوی معنوی/مثل 4
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (مثل) از مولوی |
' |
| آن یکی میشد به ره سوی دکان | پیش ره را بسته دید او از زنان | |
| پای او میسوخت از تعجیل و راه | بسته از جوق زنان همچو ماه | |
| رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان | هی چه بسیارید ای دخترچگان | |
| رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین | هیچ بسیاری ما منکر مبین | |
| بین که با بسیاری ما بر بساط | تنگ میآید شما را انبساط | |
| در لواطه میفتید از قحط زن | فاعل و مفعول رسوای زمن | |
| تو مبین این واقعات روزگار | کز فلک میگردد اینجا ناگوار | |
| تو مبین تحشیر روزی و معاش | تو مبین این قحط و خوف و ارتعاش | |
| بین که با این جمله تلخیهای او | مردهی اویید و ناپروای او | |
| رحمتی دان امتحان تلخ را | نقمتی دان ملک مرو و بلخ را | |
| آن براهیم از تلف نگریخت و ماند | این براهیم از شرف بگریخت و راند | |
| آن نسوزد وین بسوزد ای عجب | نعل معکوس است در راه طلب |