مثنوی معنوی/متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را) از مولوی |
' |
| بیست از دزدان بدند آنجا و بیش | بخش میکردند مسروقات خویش | |
| شحنه را غماز آگه کرده بود | مردم شحنه بر افتادند زود | |
| هم بدانجا پای چپ و دست راست | جمله را ببرید و غوغایی بخاست | |
| دست زاهد هم بریده شد غلط | پاش را میخواست هم کردن سقط | |
| در زمان آمد سواری بس گزین | بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین | |
| این فلان شیخست از ابدال خدا | دست او را تو چرا کردی جدا | |
| آن عوان بدرید جامه تیز رفت | پیش شحنه داد آگاهیش تفت | |
| شحنه آمد پا برهنه عذرخواه | که ندانستم خدا بر من گواه | |
| هین بحل کن مر مرا زین کار زشت | ای کریم و سرور اهل بهشت | |
| گفت میدانم سبب این نیش را | میشناسم من گناه خویش را | |
| من شکستم حرمت ایمان او | پس یمینم برد دادستان او | |
| من شکستم عهد و دانستم بدست | تا رسید آن شومی جرات بدست | |
| دست ما و پای ما و مغز و پوست | باد ای والی فدای حکم دوست | |
| قسم من بود این ترا کردم حلال | تو ندانستی ترا نبود وبال | |
| و آنک او دانست او فرمانرواست | با خدا سامان پیچیدن کجاست | |
| ای بسا مرغی پریده دانهجو | که بریده حلق او هم حلق او | |
| ای بسا مرغی ز معده وز مغص | بر کنار بام محبوس قفص | |
| ای بسا ماهی در آب دوردست | گشته از حرص گلو ماخوذ شست | |
| ای بسا مستور در پرده بده | شومی فرج و گلو رسوا شده | |
| ای بسا قاضی حبر نیکخو | از گلو و رشوتی او زردرو | |
| بلک در هاروت و ماروت آن شراب | از عروج چرخشان شد سد باب | |
| با یزید از بهر این کرد احتراز | دید در خود کاهلی اندر نماز | |
| از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب | دید علت خوردن بسیار از آب | |
| گفت تا سالی نخواهم خورد آب | آنچنان کرد و خدایش داد تاب | |
| این کمینه جهد او بد بهر دین | گشت او سلطان و قطب العارفین | |
| چون بریده شد برای حلق دست | مرد زاهد را در شکوی ببست | |
| شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق | کرد معروفش بدین آفات حلق |