مثنوی معنوی/لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت) از مولوی |
' |
| راست گفتست آن سپهدار بشر | که هر آنک کرد از دنیا گذر | |
| نیستش درد و دریغ و غبن موت | بلک هستش صد دریغ از بهر فوت | |
| که چرا قبله نکردم مرگ را | مخزن هر دولت و هر برگ را | |
| قبله کردم من همه عمر از حول | آن خیالاتی که گم شد در اجل | |
| حسرت آن مردگان از مرگ نیست | زانست کاندر نقشها کردیم ایست | |
| ما ندیدیم این که آن نقش است و کف | کف ز دریا جنبد و یابد علف | |
| چونک بحر افکند کفها را به بر | تو بگورستان رو آن کفها نگر | |
| پس بگو کو جنبش و جولانتان | بحر افکندست در بحرانتان | |
| تا بگویندت به لب نی بل به حال | که ز دریا کن نه از ما این سال | |
| نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج | خاک بی بادی کجا آید بر اوج | |
| چون غبار نقش دیدی باد بین | کف چو دیدی قلزم ایجاد بین | |
| هین ببین کز تو نظر آید به کار | باقیت شحمی و لحمی پود و تار | |
| شحم تو در شمعها نفزود تاب | لحم تو مخمور را نامد کباب | |
| در گداز این جمله تن را در بصر | در نظر رو در نظر رو در نظر | |
| یک نظر دو گز همیبیند ز راه | یک نظر دو کون دید و روی شاه | |
| در میان این دو فرقی بیشمار | سرمه جو والله اعلم بالسرار | |
| چون شنیدی شرح بحر نیستی | کوش دایم تا برین بحر ایستی | |
| چونک اصل کارگاه آن نیستیست | که خلا و بینشانست و تهیست | |
| جمله استادان پی اظهار کار | نیستی جویند و جای انکسار | |
| لاجرم استاد استادان صمد | کارگاهش نیستی و لا بود | |
| هر کجا این نیستی افزونترست | کار حق و کارگاهش آن سرست | |
| نیستی چون هست بالایین طبق | بر همه بردند درویشان سبق | |
| خاصه درویشی که شد بی جسم و مال | کار فقر جسم دارد نه سال | |
| سایل آن باشد که مال او گداخت | قانع آن باشد که جسم خویش باخت | |
| پس ز درد اکنون شکایت بر مدار | کوست سوی نیست اسپی راهوار | |
| این قدر گفتیم باقی فکر کن | فکر اگر جامد بود رو ذکر کن | |
| ذکر آرد فکر را در اهتزاز | ذکر را خورشید این افسرده ساز | |
| اصل خود جذبه است لیک ای خواجهتاش | کار کن موقوف آن جذبه مباش | |
| زانک ترک کار چون نازی بود | ناز کی در خورد جانبازی بود | |
| نه قبول اندیش نه رد ای غلام | امر را و نهی را میبین مدام | |
| مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش | چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش | |
| چشمها چون شد گذاره نور اوست | مغزها میبیند او در عین پوست | |
| بیند اندر ذره خورشید بقا | بیند اندر قطره کل بحر را |