مثنوی معنوی/لابه کردن قبطی سبطی را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است) از مولوی |
' |
| من شنیدم که در آمد قبطیی | از عطش اندر وثاق سبطیی | |
| گفت هستم یار و خویشاوند تو | گشتهام امروز حاجتمند تو | |
| زانک موسی جادوی کرد و فسون | تا که آب نیل ما را کرد خون | |
| سبطیان زو آب صافی میخورند | پیش قبطی خون شد آب از چشمبند | |
| قبط اینک میمرند از تشنگی | از پی ادبار خود یا بدرگی | |
| بهر خود یک طاس را پر آب کن | تا خورد از آبت این یار کهن | |
| چون برای خود کنی آن طاس پر | خون نباشد آب باشد پاک و حر | |
| من طفیل تو بنوشم آب هم | که طفیلی در تبع به جهد ز غم | |
| گفت ای جان و جهان خدمت کنم | پاس دارم ای دو چشم روشنم | |
| بر مراد تو روم شادی کنم | بندهی تو باشم آزادی کنم | |
| طاس را از نیل او پر آب کرد | بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد | |
| طاس را کژ کرد سوی آبخواه | که بخور تو هم شد آن خون سیاه | |
| باز ازین سو کرد کژ خون آب شد | قبطی اندر خشم و اندر تاب شد | |
| ساعتی بنشست تا خشمش برفت | بعد از آن گفتش کای صمصام زفت | |
| ای برادر این گره را چاره چیست | گفت این را او خورد کو متقیست | |
| متقی آنست کو بیزار شد | از ره فرعون و موسیوار شد | |
| قوم موسی شو بخور این آب را | صلح کن با مه ببین مهتاب را | |
| صدهزاران ظلمتست از خشم تو | بر عبادالله اندر چشم تو | |
| خشم بنشان چشم بگشا شاد شو | عبرت از یاران بگیر استاد شو | |
| کی طفیل من شوی در اغتراف | چون ترا کفریست همچون کوه قاف | |
| کوه در سوراخ سوزن کی رود | جز مگر که آن رشتهی یکتا شود | |
| کوه را که کن به استغفار و خوش | جام مغفوران بگیر و خوش بکش | |
| تو بدین تزویر چون نوشی از آن | چون حرامش کرد حق بر کافران | |
| خالق تزویر تزویر ترا | کی خرد ای مفتری مفترا | |
| آل موسی شو که حیلت سود نیست | حیلهات باد تهی پیمودنیست | |
| زهره دارد آب کز امر صمد | گردد او با کافران آبی کند | |
| یا تو پنداری که تو نان میخوری | زهر مار و کاهش جان میخوری | |
| نان کجا اصلاح آن جانی کند | کو دل از فرمان جانان بر کند | |
| یا تو پنداری که حرف مثنوی | چون بخوانی رایگانش بشنوی | |
| یا کلام حکمت و سر نهان | اندر آید زغبه در گوش و دهان | |
| اندر آید لیک چون افسانهها | پوست بنماید نه مغز دانهها | |
| در سر و رو در کشیده چادری | رو نهان کرده ز چشمت دلبری | |
| شاهنامه یا کلیله پیش تو | همچنان باشد که قرآن از عتو | |
| فرق آنگه باشد از حق و مجاز | که کند کحل عنایت چشم باز | |
| ورنه پشک و مشک پیش اخشمی | هر دو یکسانست چون نبود شمی | |
| خویشتن مشغول کردن از ملال | باشدش قصد از کلام ذوالجلال | |
| کاتش وسواس را و غصه را | زان سخن بنشاند و سازد دوا | |
| بهر این مقدار آتش شاندن | آب پاک و بول یکسان شدن به فن | |
| آتش وسواس را این بول و آب | هر دو بنشانند همچون وقت خواب | |
| لیک گر واقف شوی زین آب پاک | که کلام ایزدست و روحناک | |
| نیست گردد وسوسه کلی ز جان | دل بیابد ره به سوی گلستان | |
| زانک در باغی و در جویی پرد | هر که از سر صحف بویی برد | |
| یا تو پنداری که روی اولیا | آنچنان که هست میبینیم ما | |
| در تعجب مانده پیغامبر از آن | چون نمیبینند رویم ممنان | |
| چون نمیبینند نور روم خلق | که سبق بردست بر خورشید شرق | |
| ور همیبینند این حیرت چراست | تا که وحی آمد که آن رو در خفاست | |
| سوی تو ماهست و سوی خلق ابر | تا نبیند رایگان روی تو گبر | |
| سوی تو دانهست و سوی خلق دام | تا ننوشد زین شراب خاص عام | |
| گفت یزدان که تراهم ینظرون | نقش حمامند هم لا یبصرون | |
| مینماید صورت ای صورتپرست | که آن دو چشم مردهی او ناظرست | |
| پیش چشم نقش میآری ادب | کو چرا پاسم نمیدارد عجب | |
| از چه پس بیپاسخست این نقش نیک | که نمیگوید سلامم را علیک | |
| مینجنباند سر و سبلت ز جود | پاس آنک کردمش من صد سجود | |
| حق اگر چه سر نجنباند برون | پاس آن ذوقی دهد در اندرون | |
| که دو صد جنبیدن سر ارزد آن | سر چنین جنباند آخر عقل و جان | |
| عقل را خدمت کنی در اجتهاد | پاس عقل آنست که افزاید رشاد | |
| حق نجنباند به ظاهر سر ترا | لیک سازد بر سران سرور ترا | |
| مر ترا چیزی دهد یزدان نهان | که سجود تو کنند اهل جهان | |
| آنچنان که داد سنگی را هنر | تا عزیز خلق شد یعنی که زر | |
| قطرهی آبی بیابد لطف حق | گوهری گردد برد از زر سبق | |
| جسم خاکست و چو حق تابیش داد | در جهانگیری چو مه شد اوستاد | |
| هین طلسمست این و نقش مرده است | احمقان را چشمش از ره برده است | |
| مینماید او که چشمی میزند | ابلهان سازیدهاند او را سند |