مثنوی معنوی/قصهی آن شخص کی دعوی پیغامبری میکرد گفتندش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (قصهی آن شخص کی دعوی پیغامبری میکرد گفتندش چه خوردهای کی گیج شدهای و یاوه میگویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند) از مولوی |
' |
| آن یکی میگفت من پیغامبرم | از همه پیغامبران فاضلترم | |
| گردنش بستند و بردندش به شاه | کین همی گوید رسولم از اله | |
| خلق بر وی جمع چون مور و ملخ | که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ | |
| گر رسول آنست که آید از عدم | ما همه پیغامبریم و محتشم | |
| ما از آنجا آمدیم اینجا غریب | تو چرا مخصوص باشی ای ادیب | |
| نه شما چون طفل خفته آمدیت | بیخبر از راه وز منزل بدیت | |
| از منازل خفته بگذشتید و مست | بیخبر از راه و از بالا و پست | |
| ما به بیداری روان گشتیم و خوش | از ورای پنج و شش تا پنج و شش | |
| دیده منزلها ز اصل و از اساس | چون قلاووز آن خبیر و رهشناس | |
| شاه را گفتند اشکنجهش بکن | تا نگوید جنس او هیچ این سخن | |
| شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف | که به یک سیلی بمیرد آن نحیف | |
| کی توان او را فشردن یا زدن | که چو شیشه گشته است او را بدن | |
| لیک با او گویم از راه خوشی | که چرا داری تو لاف سر کشی | |
| که درشتی ناید اینجا هیچ کار | هم به نرمی سر کند از غار مار | |
| مردمان را دور کرد از گرد وی | شه لطیفی بود و نرمی ورد وی | |
| پس نشاندش باز پرسیدش ز جا | که کجا داری معاش و ملتجی | |
| گفت ای شه هستم از دار السلام | آمده از ره درین دار الملام | |
| نه مرا خانهست و نه یک همنشین | خانه کی کردست ماهی در زمین | |
| باز شه از روی لاغش گفت باز | که چه خوردی و چه داری چاشتساز | |
| اشتهی داری چه خوردی بامداد | که چنین سرمستی و پر لاف و باد | |
| گفت اگر نانم بدی خشک و طری | کی کنیمی دعوی پیغامبری | |
| دعوی پیغامبری با این گروه | همچنان باشد که دل جستن ز کوه | |
| کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست | فهم و ضبط نکتهی مشکل نجست | |
| هر چه گویی باز گوید که همان | میکند افسوس چون مستهزیان | |
| از کجا این قوم و پیغام از کجا | از جمادی جان کرا باشد رجا | |
| گر تو پیغام زنی آری و زر | پیش تو بنهند جمله سیم و سر | |
| که فلان جا شاهدی میخواندت | عاشق آمد بر تو او میداندت | |
| ور تو پیغام خدا آری چو شهد | که بیا سوی خدا ای نیکعهد | |
| از جهان مرگ سوی برگ رو | چون بقا ممکن بود فانی مشو | |
| قصد خون تو کنند و قصد سر | نه از برای حمیت دین و هنر |