مثنوی معنوی/علامت عاقل تمام و نیمعاقل و مرد تمام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (علامت عاقل تمام و نیمعاقل و مرد تمام و نیممرد و علامت شقی مغرور لاشی) از مولوی |
' |
| عاقل آن باشد که او با مشعلهست | او دلیل و پیشوای قافلهست | |
| پیرو نور خودست آن پیشرو | تابع خویشست آن بیخویشرو | |
| ممن خویشست و ایمان آورید | هم بدان نوری که جانش زو چرید | |
| دیگری که نیمعاقل آمد او | عاقلی را دیدهی خود داند او | |
| دست در وی زد چو کور اندر دلیل | تا بدو بینا شد و چست و جلیل | |
| وآن خری کز عقل جوسنگی نداشت | خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت | |
| ره نداند نه کثیر و نه قلیل | ننگش آید آمدن خلف دلیل | |
| میرود اندر بیابان دراز | گاه لنگان آیس و گاهی بتاز | |
| شمع نه تا پیشوای خود کند | نیم شمعی نه که نوری کد کند | |
| نیست عقلش تا دم زنده زند | نیمعقلی نه که خود مرده کند | |
| مردهی آن عاقل آید او تمام | تا برآید از نشیب خود به بام | |
| عقل کامل نیست خود را مرده کن | در پناه عاقلی زندهسخن | |
| زنده نی تا همدم عیسی بود | مرده نی تا دمگه عیسی شود | |
| جان کورش گام هر سو مینهد | عاقبت نجهد ولی بر میجهد |