مثنوی معنوی/سوال کردن رسول روم از امیرالممنین عمر رضیالله عنه
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (سوال کردن رسول روم از امیرالممنین عمر رضیالله عنه) از مولوی |
' |
| مرد گفتش کای امیرالممنین | جان ز بالا چون در آمد در زمین | |
| مرغ بیاندازه چون شد در قفص | گفت حق بر جان فسون خواند و قصص | |
| بر عدمها کان ندارد چشم و گوش | چون فسون خواند همی آید به جوش | |
| از فسون او عدمها زود زود | خوش معلق میزند سوی وجود | |
| باز بر موجود افسونی چو خواند | زو دو اسپه در عدم موجود راند | |
| گفت در گوش گل و خندانش کرد | گفت با سنگ و عقیق کانش کرد | |
| گفت با جسم آیتی تا جان شد او | گفت با خورشید تا رخشان شد او | |
| باز در گوشش دمد نکتهی مخوف | در رخ خورشید افتد صد کسوف | |
| تا به گوش ابر آن گویا چه خواند | کو چو مشک از دیدهی خود اشک راند | |
| تا به گوش خاک حق چه خوانده است | کو مراقب گشت و خامش مانده است | |
| در تردد هر که او آشفته است | حق به گوش او معما گفته است | |
| تا کند محبوسش اندر دو گمان | آن کنم آن گفت یا خود ضد آن | |
| هم ز حق ترجیح یابد یک طرف | زان دو یک را برگزیند زان کنف | |
| گر نخواهی در تردد هوش جان | کم فشار این پنبه اندر گوش جان | |
| تا کنی فهم آن معماهاش را | تا کنی ادراک رمز و فاش را | |
| پس محل وحی گردد گوش جان | وحی چه بود گفتنی از حس نهان | |
| گوش جان و چشم جان جز این حس است | گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است | |
| لفظ جبرم عشق را بیصبر کرد | وانک عاشق نیست حبس جبر کرد | |
| این معیت با حقست و جبر نیست | این تجلی مه است این ابر نیست | |
| ور بود این جبر جبر عامه نیست | جبر آن امارهی خودکامه نیست | |
| جبر را ایشان شناسند ای پسر | که خدا بگشادشان در دل بصر | |
| غیب و آینده بریشان گشت فاش | ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش | |
| اختیار و جبر ایشان دیگرست | قطرهها اندر صدفها گوهرست | |
| هست بیرون قطرهی خرد و بزرگ | در صدف آن در خردست و سترگ | |
| طبع ناف آهوست آن قوم را | از برون خون و درونشان مشکها | |
| تو مگو کین مایه بیرون خون بود | چون رود در ناف مشکی چون شود | |
| تو مگو کین مس برون بد محتقر | در دل اکسیر چون گیرد گهر | |
| اختیار و جبر در تو بد خیال | چون دریشان رفت شد نور جلال | |
| نان چو در سفرهست باشد آن جماد | در تن مردم شود او روح شاد | |
| در دل سفره نگردد مستحیل | مستحیلش جان کند از سلسبیل | |
| قوت جانست این ای راستخوان | تا چه باشد قوت آن جان جان | |
| گوشت پارهی آدمی با عقل و جان | میشکافد کوه را با بحر و کان | |
| زور جان کوه کن شق حجر | زور جان جان در انشق القمر | |
| گر گشاید دل سر انبان راز | جان به سوی عرش سازد ترکتاز |