مثنوی معنوی/سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهی مصطفی علیهالسلام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهی مصطفی علیهالسلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود میشست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهی او بر خود و بر سعادت خود) از مولوی |
' |
| کافرک را هیکلی بد یادگار | یاوه دید آن را و گشت او بیقرار | |
| گفت آن حجره که شب جا داشتم | هیکل آنجا بیخبر بگذاشتم | |
| گر چه شرمین بود شرمش حرص برد | حرص اژدرهاست نه چیزیست خرد | |
| از پی هیکل شتاب اندر دوید | در وثاق مصطفی و آن را بدید | |
| کان یدالله آن حدث را هم به خود | خوش همیشوید که دورش چشم بد | |
| هیکلش از یاد رفت و شد پدید | اندرو شوری گریبان را درید | |
| میزد او دو دست را بر رو و سر | کله را میکوفت بر دیوار و در | |
| آنچنان که خون ز بینی و سرش | شد روان و رحم کرد آن مهترش | |
| نعرهها زد خلق جمع آمد برو | گبر گویان ایهاالناس احذروا | |
| میزد او بر سر کای بیعقل سر | میزد او بر سینه کای بینور بر | |
| سجده میکرد او کای کل زمین | شرمسارست از تو این جزو مهین | |
| تو که کلی خاضع امر ویی | من که جزوم ظالم و زشت و غوی | |
| تو که کلی خوار و لرزانی ز حق | من که جزوم در خلاف و در سبق | |
| هر زمان میکرد رو بر آسمان | که ندارم روی ای قبلهی جهان | |
| چون ز حد بیرون بلرزید و طپید | مصطفیاش در کنار خود کشید | |
| ساکنش کرد و بسی بنواختش | دیدهاش بگشاد و داد اشناختش | |
| تا نگرید ابر کی خندد چمن | تا نگرید طفل کی جوشد لبن | |
| طفل یک روزه همیداند طریق | که بگریم تا رسد دایهی شفیق | |
| تو نمیدانی که دایهی دایگان | کم دهد بیگریه شیر او رایگان | |
| گفت فلیبکوا کثیرا گوش دار | تا بریزد شیر فضل کردگار | |
| گریهی ابرست و سوز آفتاب | استن دنیا همین دو رشته تاب | |
| گر نبودی سوز مهر و اشک ابر | کی شدی جسم و عرض زفت و سطبر | |
| کی بدی معمور این هر چار فصل | گر نبودی این تف و این گریه اصل | |
| سوز مهر و گریهی ابر جهان | چون همی دارد جهان را خوشدهان | |
| آفتاب عقل را در سوز دار | چشم را چون ابر اشکافروز دار | |
| چشم گریان بایدت چون طفل خرد | کم خور آن نان را که نان آب تو برد | |
| تن چو با برگست روز و شب از آن | شاخ جان در برگریزست و خزان | |
| برگ تن بیبرگی جانست زود | این بباید کاستن آن را فزود | |
| اقرضوا الله قرض ده زین برگ تن | تا بروید در عوض در دل چمن | |
| قرض ده کم کن ازین لقمهی تنت | تا نماید وجه لا عین رات | |
| تن ز سرگین خویش چون خالی کند | پر ز مشک و در اجلالی کند | |
| زین پلیدی بدهد و پاکی برد | از یطهرکم تن او بر خورد | |
| دیو میترساندت که هین و هین | زین پشیمان گردی و گردی حزین | |
| گر گدازی زین هوسها تو بدن | بس پشیمان و غمین خواهی شدن | |
| این بخور گرمست و داروی مزاج | وآن بیاشام از پی نفع و علاج | |
| هم بدین نیت که این تن مرکبست | آنچ خو کردست آنش اصوبست | |
| هین مگردان خو که پیش آید خلل | در دماغ و دل بزاید صد علل | |
| این چنین تهدیدها آن دیو دون | آرد و بر خلق خواند صد فسون | |
| خویش جالینوس سازد در دوا | تا فریبد نفس بیمار ترا | |
| کین ترا سودست از درد و غمی | گفت آدم را همین در گندمی | |
| پیش آرد هیهی و هیهات را | وز لویشه پیچد او لبهات را | |
| همچو لبهای فرس و در وقت نعل | تا نماید سنگ کمتر را چو لعل | |
| گوشهاات گیرد او چون گوش اسب | میکشاند سوی حرص و سوی کسب | |
| بر زند بر پات نعلی ز اشتباه | که بمانی تو ز درد آن ز راه | |
| نعل او هست آن تردد در دو کار | این کنم یا آن کنم هین هوش دار | |
| آن بکن که هست مختار نبی | آن مکن که کرد مجنون و صبی | |
| حفت الجنه بچه محفوف گشت | بالمکاره که ازو افزود کشت | |
| صد فسون دارد ز حیلت وز دغا | که کند در سله گر هست اژدها | |
| گر بود آب روان بر بنددش | ور بود حبر زمان برخنددش | |
| عقل را با عقل یاری یار کن | امرهم شوری بخوان و کار کن |