مثنوی معنوی/رجوع به حکایت خواجهی تاجر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (رجوع به حکایت خواجهی تاجر) از مولوی |
' |
| بعد از آنش از قفص بیرون فکند | طوطیک پرید تا شاخ بلند | |
| طوطی مرده چنان پرواز کرد | کفتاب شرق ترکیتاز کرد | |
| خواجه حیران گشت اندر کار مرغ | بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ | |
| روی بالا کرد و گفت ای عندلیب | از بیان حال خودمان ده نصیب | |
| او چه کرد آنجا که تو آموختی | ساختی مکری و ما را سوختی | |
| گفت طوطی کو به فعلم پند داد | که رها کن لطف آواز و وداد | |
| زانک آوازت ترا در بند کرد | خویشتن مرده پی این پند کرد | |
| یعنی ای مطرب شده با عام و خاص | مرده شو چون من که تا یابی خلاص | |
| دانه باشی مرغکانت بر چنند | غنچه باشی کودکانت بر کنند | |
| دانه پنهان کن بکلی دام شو | غنچه پنهان کن گیاه بام شو | |
| هر که داد او حسن خود را در مزاد | صد قضای بد سوی او رو نهاد | |
| جشمها و خشمها و رشکها | بر سرش ریزد چو آب از مشکها | |
| دشمنان او را ز غیرت میدرند | دوستان هم روزگارش میبرند | |
| آنک غافل بود از کشت و بهار | او چه داند قیمت این روزگار | |
| در پناه لطف حق باید گریخت | کو هزاران لطف بر ارواح ریخت | |
| تا پناهی یابی آنگه چون پناه | آب و آتش مر ترا گردد سپاه | |
| نوح و موسی را نه دریا یار شد | نه بر اعداشان بکین قهار شد | |
| آتش ابراهیم را نه قلعه بود | تا برآورد از دل نمرود دود | |
| کوه یحیی را نه سوی خویش خواند | قاصدانش را به زخم سنگ راند | |
| گفت ای یحیی بیا در من گریز | تا پناهت باشم از شمشیر تیز |