مثنوی معنوی/در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان) از مولوی |
' |
| اهل نار و خلد را بین همدکان | در میانشان برزخ لایبغیان | |
| اهل نار و اهل نور آمیخته | در میانشان کوه قاف انگیخته | |
| همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط | در میانشان صد بیابان و رباط | |
| همچنانک عقد در در و شبه | مختلط چون میهمان یکشبه | |
| بحر را نیمیش شیرین چون شکر | طعم شیرین رنگ روشن چون قمر | |
| نیم دیگر تلخ همچون زهر مار | طعم تلخ و رنگ مظلم همچو قار | |
| هر دو بر هم میزنند از تحت و اوج | بر مثال آب دریا موج موج | |
| صورت بر هم زدن از جسم تنگ | اختلاط جانها در صلح و جنگ | |
| موجهای صلح بر هم میزند | کینهها از سینهها بر میکند | |
| موجهای جنگ بر شکل دگر | مهرها را میکند زیر و زبر | |
| مهر تلخان را به شیرین میکشد | زانک اصل مهرها باشد رشد | |
| قهر شیرین را به تلخی میبرد | تلخ با شیرین کجا اندر خورد | |
| تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید | از دریچهی عاقبت دانند دید | |
| چشم آخربین تواند دید راست | چشم آخربین غرورست و خطاست | |
| ای بسا شیرین که چون شکر بود | لیک زهر اندر شکر مضمر بود | |
| آنک زیرکتر ببو بشناسدش | و آن دگر چون بر لب و دندان زدش | |
| پس لبش ردش کند پیش از گلو | گرچه نعره میزند شیطان کلوا | |
| و آن دگر را در گلو پیدا کند | و آن دگر را در بدن رسوا کند | |
| وان دگر را در حدث سوزش دهد | ذوق آن زخم جگردوزش دهد | |
| وان دگر را بعد ایام و شهور | وان دگر را بعد مرگ از قعر گور | |
| ور دهندش مهلت اندر قعر گور | لابد آن پیدا شود یوم النشور | |
| هر نبات و شکری را در جهان | مهلتی پیداست از دور زمان | |
| سالها باید که اندر آفتاب | لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب | |
| باز تره در دو ماه اندر رسد | باز تا سالی گل احمر رسد | |
| بهر این فرمود حق عز و جل | سورة الانعام در ذکر اجل | |
| این شنیدی مو بمویت گوش باد | آب حیوانست خوردی نوش باد | |
| آب حیوان خوان مخوان این را سخن | روح نو بین در تن حرف کهن | |
| نکتهی دیگر تو بشنو ای رفیق | همچو جان او سخت پیدا و دقیق | |
| در مقامی هست هم این زهر مار | از تصاریف خدایی خوشگوار | |
| در مقامی زهر و در جایی دوا | در مقامی کفر و در جایی روا | |
| گرچه آنجا او گزند جان بود | چون بدینجا در رسد درمان بود | |
| آب در غوره ترش باشد ولیک | چون به انگوری رسد شیرین و نیک | |
| باز در خم او شود تلخ و حرام | در مقام سرکگی نعم الادام |