مثنوی معنوی/حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزد) از مولوی |
' |
| آن ضیاء دلق خوش الهام بود | دادر آن تاج شیخ اسلام بود | |
| تاج شیخ اسلام دار الملک بلخ | بود کوتهقد و کوچک همچو فرخ | |
| گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنون | این ضیا اندر ظرافت بد فزون | |
| او بسی کوته ضیا بیحد دراز | بود شیخ اسلام را صد کبر و ناز | |
| زین برادر عار و ننگش آمدی | آن ضیا هم واعظی بد با هدی | |
| روز محفل اندر آمد آن ضیا | بارگه پر قاضیان و اصفیا | |
| کرد شیخ اسلام از کبر تمام | این برادر را چنین نصف القیام | |
| گفت او را بس درازی بهر مزد | اندکی زان قد سروت هم بدزد | |
| پس ترا خود هوش کو یا عقل کو | تا خوری می ای تو دانش را عدو | |
| روت بس زیباست نیلی هم بکش | ضحکه باشد نیل بر روی حبش | |
| در تو نوری کی درآمد ای غوی | تا تو بیهوشی و ظلمتجو شوی | |
| سایه در روزست جستن قاعده | در شب ابری تو سایهجو شده | |
| گر حلال آمد پی قوت عوام | طالبان دوست را آمد حرام | |
| عاشقان را باده خون دل بود | چشمشان بر راه و بر منزل بود | |
| در چنین راه بیابان مخوف | این قلاوز خرد با صد کسوف | |
| خاک در چشم قلاوزان زنی | کاروان را هالک و گمره کنی | |
| نان جو حقا حرامست و فسوس | نفس را در پیش نه نان سبوس | |
| دشمن راه خدا را خوار دار | دزد را منبر منه بر دار دار | |
| دزد را تو دست ببریدن پسند | از بریدن عاجزی دستش ببند | |
| گر نبندی دست او دست تو بست | گر تو پایش نشکنی پایت شکست | |
| تو عدو را می دهی و نیشکر | بهر چه گو زهر خند و خاک خور | |
| زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست | او سبو انداخت و از زاهد بجست | |
| رفت پیش میر و گفتش باده کو | ماجرا را گفت یک یک پیش او |