مثنوی معنوی/حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر ششم مثنوی (حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهی عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهی نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره) از مولوی |
' |
| در بخارا خوی آن خواجیم اجل | بود با خواهندگان حسن عمل | |
| داد بسیار و عطای بیشمار | تا به شب بودی ز جودش زر نثار | |
| زر به کاغذپارهها پیچیده بود | تا وجودش بود میافشاند جود | |
| همچو خورشید و چو ماه پاکباز | آنچ گیرند از ضیا بدهند باز | |
| خاک را زربخش کی بود آفتاب | زر ازو در کان و گنج اندر خراب | |
| هر صباحی یک گره را راتبه | تا نماند امتی زو خایبه | |
| مبتلایان را بدی روزی عطا | روز دیگر بیوگان را آن سخا | |
| روز دیگر بر علویان مقل | با فقیهان فقیر مشتغل | |
| روز دیگر بر تهیدستان عام | روز دیگر بر گرفتاران وام | |
| شرط او آن بود که کس با زبان | زر نخواهد هیچ نگشاید لبان | |
| لیک خامش بر حوالی رهش | ایستاده مفلسان دیواروش | |
| هر که کردی ناگهان با لب سال | زو نبردی زین گنه یک حبه مال | |
| من صمت منکم نجا بد یاسهاش | خامشان را بود کیسه و کاسهاش | |
| نادرا روزی یکی پیری بگفت | ده زکاتم که منم با جوع جفت | |
| منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت | مانده خلق از جد پیر اندر شگفت | |
| گفت بس بیشرم پیری ای پدر | پیر گفت از من توی بیشرمتر | |
| کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع | کان جهان با این جهان گیری به جمع | |
| خندهاش آمد مال داد آن پیر را | پیر تنها برد آن توفیر را | |
| غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو | نیم حبه زر ندید و نه تسو | |
| نوبت روز فقیهان ناگهان | یک فقیه از حرص آمد در فغان | |
| کرد زاریها بسی چاره نبود | گفت هر نوعی نبودش هیچ سود | |
| روز دیگر با رگو پیچید پا | ناکس اندر صف قوم مبتلا | |
| تختهها بر ساق بست از چپ و راست | تا گمان آید که او اشکستهپاست | |
| دیدش و بشناختش چیزی نداد | روز دیگر رو بپوشید از لباد | |
| هم بدانستش ندادش آن عزیز | از گناه و جرم گفتن هیچ چیز | |
| چونک عاجز شد ز صد گونه مکید | چون زنان او چادری بر سر کشید | |
| در میان بیوگان رفت و نشست | سر فرو افکند و پنهان کرد دست | |
| هم شناسیدش ندادش صدقهای | در دلش آمد ز حرمان حرقهای | |
| رفت او پیش کفنخواهی پگاه | که بپیچم در نمد نه پیش راه | |
| هیچ مگشا لب نشین و مینگر | تا کند صدر جهان اینجا گذر | |
| بوک بیند مرده پندار به ظن | زر در اندازد پی وجه کفن | |
| هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو | همچنان کرد آن فقیر صلهجو | |
| در نمد پیچید و بر راهش نهاد | معبر صدر جهان آنجا فتاد | |
| زر در اندازید بر روی نمد | دست بیرون کرد از تعجیل خود | |
| تا نگیرد آن کفنخواه آن صله | تا نهان نکند ازو آن دهدله | |
| مرده از زیر نمد بر کرد دست | سر برون آمد پی دستش ز پست | |
| گفت با صدر جهان چون بستدم | ای ببسته بر من ابواب کرم | |
| گفت لیکن تا نمردی ای عنود | از جناب من نبردی هیچ جود | |
| سر موتوا قبل موت این بود | کز پس مردن غنیمتها رسد | |
| غیر مردن هیچ فرهنگی دگر | در نگیرد با خدای ای حیلهگر | |
| یک عنایت به ز صد گون اجتهاد | جهد را خوفست از صد گون فساد | |
| وآن عنایت هست موقوف ممات | تجربه کردند این ره را ثقات | |
| بلک مرگش بیعنایت نیز نیست | بیعنایت هان و هان جایی مهایست | |
| آن زمرد باشد این افعی پیر | بی زمرد کی شود افعی ضریر |