مثنوی معنوی/حمله بردن سگ بر کور گدا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر دوم مثنوی (حمله بردن سگ بر کور گدا) از مولوی |
' |
| یک سگی در کوی بر کور گدا | حمله میآورد چون شیر وغا | |
| سگ کند آهنگ درویشان بخشم | در کشد مه خاک درویشان بچشم | |
| کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگ | اندر آمد کور در تعظیم سگ | |
| کای امیر صید و ای شیر شکار | دست دست تست دست از من بدار | |
| کز ضرورت دم خر را آن حکیم | کرد تعظیم و لقب دادش کریم | |
| گفت او هم از ضرورت کای اسد | از چو من لاغر شکارت چه رسد | |
| گور میگیرند یارانت به دشت | کور میگیری تو در کوچه بگشت | |
| گور میجویند یارانت بصید | کور میجویی تو در کوچه بکید | |
| آن سگ عالم شکار گور کرد | وین سگ بیمایه قصد کور کرد | |
| علم چون آموخت سگ رست از ضلال | میکند در بیشهها صید حلال | |
| سگ چو عالم گشت شد چالاک زحف | سگ چو عارف گشت شد اصحاب کهف | |
| سگ شناسا شد که میر صید کیست | ای خدا آن نور اشناسنده چیست | |
| کور نشناسد نه از بی چشمی است | بلک این زانست کز جهلست مست | |
| نیست خود بیچشمتر کور از زمین | این زمین از فضل حق شد خصم بین | |
| نور موسی دید و موسی را نواخت | خسف قارون کرد و قارون را شناخت | |
| رجف کرد اندر هلاک هر دعی | فهم کرد از حق که یاارض ابلعی | |
| خاک و آب و باد و نار با شرر | بیخبر با ما و با حق با خبر | |
| ما بعکس آن ز غیر حق خبیر | بیخبر از حق و از چندین نذیر | |
| لاجرم اشفقن منها جملهشان | کند شد ز آمیز حیوان حملهشان | |
| گفت بیزاریم جمله زین حیات | کو بود با خلق حی با حق موات | |
| چون بماند از خلق گردد او یتیم | انس حق را قلب میباید سلیم | |
| چون ز کوری دزد دزدد کالهای | میکند آن کور عمیا نالهای | |
| تا نگوید دزد او را کان منم | کز تو دزدیدم که دزد پر فنم | |
| کی شناسد کور دزد خویش را | چون ندارد نور چشم و آن ضیا | |
| چون بگوید هم بگیر او را تو سخت | تا بگوید او علامتهای رخت | |
| پس جهاد اکبر آمد عصر دزد | تا بگوید که چه برد آن زن بمزد | |
| اولا دزدید کحل دیدهات | چون ستانی باز یابی تبصرت | |
| کالهی حکمت که گم کردهی دلست | پیش اهل دل یقین آن حاصلست | |
| کوردل با جان و با سمع و بصر | مینداند دزد شیطان را ز اثر | |
| ز اهل دل جو از جماد آن را مجو | که جماد آمد خلایق پیش او | |
| مشورت جوینده آمد نزد او | کای اب کودک شده رازی بگو | |
| گفت رو زین حلقه کین در باز نیست | باز گرد امروز روز راز نیست | |
| گر مکان را ره بدی در لامکان | همچو شیخان بودمی من بر دکان |