مثنوی معنوی/جواب گفتن مصطفی علیهالسلام اعتراض کننده را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (جواب گفتن مصطفی علیهالسلام اعتراض کننده را) از مولوی |
' |
| در حضور مصطفای قندخو | چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو | |
| آن شه والنجم و سلطان عبس | لب گزید آن سرد دم را گفت بس | |
| دست میزند بهر منعش بر دهان | چند گویی پیش دانای نهان | |
| پیش بینا بردهای سرگین خشک | که بخر این را به جای ناف مشک | |
| بعر را ای گندهمغز گندهمخ | زیر بینی بنهی و گویی که اخ | |
| اخ اخی برداشتی ای گیج گاج | تا که کالای بدت یابد رواج | |
| تا فریبی آن مشام پاک را | آن چریدهی گلشن افلاک را | |
| حلم او خود را اگر چه گول ساخت | خویشتن را اندکی باید شناخت | |
| دیگ را گر باز ماند امشب دهن | گربه را هم شرم باید داشتن | |
| خویشتن گر خفته کرد آن خوب فر | سخت بیدارست دستارش مبر | |
| چند گویی ای لجوج بیصفا | این فسون دیو پیش مصطفی | |
| صد هزاران حلم دارند این گروه | هر یکی حلمی از آنها صد چو کوه | |
| حلمشان بیدار را ابله کند | زیرک صد چشم را گمره کند | |
| حلمشان همچون شراب خوب نغز | نغز نغزک بر رود بالای مغز | |
| مست را بین زان شراب پرشگفت | همچو فرزین مست کژ رفتن گرفت | |
| مرد برنا زان شراب زودگیر | در میان راه میافتد چو پیر | |
| خاصه این باده که از خم بلی است | نه میی که مستی او یکشبیست | |
| آنک آن اصحاب کهف از نقل و نقل | سیصد و نه سال گم کردند عقل | |
| زان زنان مصر جامی خوردهاند | دستها را شرحه شرحه کردهاند | |
| ساحران هم سکر موسی داشتند | دار را دلدار میانگاشتند | |
| جعفر طیار زان می بود مست | زان گرو میکرد بیخود پا و دست |