مثنوی معنوی/جواب گفتن عاشق عاذلان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (جواب گفتن عاشق عاذلان را) از مولوی |
' |
| گفت او ای ناصحان من بی ندم | از جهان زندگی سیر آمدم | |
| منبلیام زخم جو و زخمخواه | عافیت کم جوی از منبل براه | |
| منبلی نی کو بود خود برگجو | منبلیام لاابالی مرگجو | |
| منبلی نی کو به کف پول آورد | منبلی چستی کزین پل بگذرد | |
| آن نه کو بر هر دکانی بر زند | بل جهد از کون و کانی بر زند | |
| مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا | چون قفص هشتن پریدن مرغ را | |
| آن قفص که هست عین باغ در | مرغ میبیند گلستان و شجر | |
| جوق مرغان از برون گرد قفص | خوش همیخوانند ز آزادی قصص | |
| مرغ را اندر قفص زان سبزهزار | نه خورش ماندست و نه صبر و قرار | |
| سر ز هر سوراخ بیرون میکند | تا بود کین بند از پا برکند | |
| چون دل و جانش چنین بیرون بود | آن قفص را در گشایی چون بود | |
| نه چنان مرغ قفص در اندهان | گرد بر گردش به حلقه گربگان | |
| کی بود او را درین خوف و حزن | آرزوی از قفص بیرون شدن | |
| او همیخواهد کزین ناخوش حصص | صد قفص باشد بگرد این قفص |