مثنوی معنوی/تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر چهارم مثنوی (تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف) از مولوی |
' |
| خانه بر کن کز عقیق این یمن | صد هزاران خانه شاید ساختن | |
| گنج زیر خانه است و چاره نیست | از خرابی خانه مندیش و مهایست | |
| که هزاران خانه از یک نقد گنج | توان عمارت کرد بیتکلیف و رنج | |
| عاقبت این خانه خود ویران شود | گنج از زیرش یقین عریان شود | |
| لیک آن تو نباشد زانک روح | مزد ویران کردنستش آن فتوح | |
| چون نکرد آن کار مزدش هست لا | لییس للانسان الا ما سعی | |
| دست خایی بعد از آن تو کای دریغ | این چنین ماهی بد اندر زیر میغ | |
| من نکردم آنچ گفتند از بهی | گنج رفت و خانه و دستم تهی | |
| خانهی اجرت گرفتی و کری | نیست ملک تو به بیعی یا شری | |
| این کری را مدت او تا اجل | تا درین مدت کنی در وی عمل | |
| پارهدوزی میکنی اندر دکان | زیر این دکان تو مدفون دو کان | |
| هست این دکان کرایی زود باش | تیشه بستان و تکش را میتراش | |
| تا که تیشه ناگهان بر کان نهی | از دکان و پارهدوزی وا رهی | |
| پارهدوزی چیست خورد آب و نان | میزنی این پاره بر دلق گران | |
| هر زمان میدرد این دلق تنت | پاره بر وی میزنی زین خوردنت | |
| ای ز نسل پادشاه کامیار | با خود آ زین پارهدوزی ننگ دار | |
| پارهای بر کن ازین قعر دکان | تا برآرد سر به پیش تو دو کان | |
| پیش از آن کین مهلت خانهی کری | آخر آید تو نخورده زو بری | |
| پس ترا بیرون کند صاحب دکان | وین دکان را بر کند از روی کان | |
| تو ز حسرت گاه بر سر میزنی | گاه ریش خام خود بر میکنی | |
| کای دریغا آن من بود این دکان | کور بودم بر نخوردم زین مکان | |
| ای دریغا بود ما را برد باد | تا ابد یا حسرتا شد للعباد |