مثنوی معنوی/تفسیر آیت واجلب علیهم بخیلک و رجلک
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (تفسیر آیت واجلب علیهم بخیلک و رجلک) از مولوی |
' |
| تو چو عزم دین کنی با اجتهاد | دیو بانگت بر زند اندر نهاد | |
| که مرو زان سو بیندیش ای غوی | که اسیر رنج و درویشی شوی | |
| بینوا گردی ز یاران وابری | خوار گردی و پشیمانی خوری | |
| تو ز بیم بانگ آن دیو لعین | وا گریزی در ضلالت از یقین | |
| که هلا فردا و پس فردا مراست | راه دین پویم که مهلت پیش ماست | |
| مرگ بینی باز کو از چپ و راست | میکشد همسایه را تا بانگ خاست | |
| باز عزم دین کنی از بیم جان | مرد سازی خویشتن را یک زمان | |
| پس سلح بر بندی از علم و حکم | که من از خوفی نیارم پای کم | |
| باز بانگی بر زند بر تو ز مکر | که بترس و باز گرد از تیغ فقر | |
| باز بگریزی ز راه روشنی | آن سلاح علم و فن را بفکنی | |
| سالها او را به بانگی بندهای | در چنین ظلمت نمد افکندهای | |
| هیبت بانگ شیاطین خلق را | بند کردست و گرفته حلق را | |
| تا چنان نومید شد جانشان ز نور | که روان کافران ز اهل قبور | |
| این شکوه بانگ آن ملعون بود | هیبت بانگ خدایی چون بود | |
| هیبت بازست بر کبک نجیب | مر مگس را نیست زان هیبت نصیب | |
| زانک نبود باز صیاد مگس | عنکبوتان می مگس گیرند و بس | |
| عنکبوت دیو بر چون تو ذباب | کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب | |
| بانگ دیوان گلهبان اشقیاست | بانگ سلطان پاسبان اولیاست | |
| تا نیامیزد بدین دو بانگ دور | قطرهای از بحر خوش با بحر شور |