مثنوی معنوی/تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر دوم مثنوی (تعریف کردن منادیان قاضی مفلس را گرد شهر) از مولوی |
' |
| بود شخصی مفلسی بی خان و مان | مانده در زندان و بند بی امان | |
| لقمهی زندانیان خوردی گزاف | بر دل خلق از طمع چون کوه قاف | |
| زهره نه کس را که لقمهی نان خورد | زانک آن لقمهربا گاوش برد | |
| هر که دور از دعوت رحمان بود | او گداچشمست اگر سلطان بود | |
| مر مروت را نهاده زیر پا | گشته زندان دوزخی زان نانربا | |
| گر گریزی بر امید راحتی | زان طرف هم پیشت آید آفتی | |
| هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست | جز بخلوتگاه حق آرام نیست | |
| کنج زندان جهان ناگزیر | نیست بی پامزد و بی دق الحصیر | |
| والله ار سوراخ موشی در روی | مبتلای گربه چنگالی شوی | |
| آدمی را فربهی هست از خیال | گر خیالاتش بود صاحبجمال | |
| ور خیالاتش نماید ناخوشی | میگذارد همچو موم از آتشی | |
| در میان مار و کزدم گر ترا | با خیالات خوشان دارد خدا | |
| مار و کزدم مر ترا مونس بود | کان خیالت کیمیای مس بود | |
| صبر شیرین از خیال خوش شدست | کان خیالات فرج پیش آمدست | |
| آن فرج آید ز ایمان در ضمیر | ضعف ایمان ناامیدی و زحیر | |
| صبر از ایمان بیابد سر کله | حیث لا صبر فلا ایمان له | |
| گفت پیغامبر خداش ایمان نداد | هر که را صبری نباشد در نهاد | |
| آن یکی در چشم تو باشد چو مار | هم وی اندر چشم آن دیگر نگار | |
| زانک در چشمت خیال کفر اوست | وان خیال ممنی در چشم دوست | |
| کاندرین یک شخص هر دو فعل هست | گاه ماهی باشد او و گاه شست | |
| نیم او ممن بود نیمیش گبر | نیم او حرصآوری نیمیش صبر | |
| گفت یزدانت فمنکم ممن | باز منکم کافر گبر کهن | |
| همچو گاوی نیمهی چپش سیاه | نیمهی دیگر سپید همچو ماه | |
| هر که این نیمه ببیند رد کند | هر که آن نیمه ببیند کد کند | |
| یوسف اندر چشم اخوان چون ستور | هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور | |
| از خیال بد مرورا زشت دید | چشم فرع و چشم اصلی ناپدید | |
| چشم ظاهر سایهی آن چشم دان | هرچه آن بیند بگردد این بدان | |
| تو مکانی اصل تو در لامکان | این دکان بر بند و بگشا آن دکان | |
| شش جهت مگریز زیرا در جهات | ششدرهست و ششدره ماتست مات |