مثنوی معنوی/تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر سوم مثنوی (تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام) از مولوی |
' |
| سجده کرد و گفت کای دانای سوز | در دل داود انداز آن فروز | |
| در دلش نه آنچ تو اندر دلم | اندر افکندی براز ای مفضلم | |
| این بگفت و گریه در شد های های | تا دل داود بیرون شد ز جای | |
| گفت هین امروز ای خواهان گاو | مهلتم ده وین دعاوی را مکاو | |
| تا روم من سوی خلوت در نماز | پرسم این احوال از دانای راز | |
| خوی دارم در نماز این التفات | معنی قرة عینی فی الصلوة | |
| روزن جانم گشادست از صفا | میرسد بی واسطه نامهی خدا | |
| نامه و باران و نور از روزنم | میفتد در خانهام از معدنم | |
| دوزخست آن خانه کان بی روزنست | اصل دین ای بنده روزن کردنست | |
| تیشهی هر بیشهای کم زن بیا | تیشه زن در کندن روزن هلا | |
| یا نمیدانی که نور آفتاب | عکس خورشید برونست از حجاب | |
| نور این دانی که حیوان دید هم | پس چه کرمنا بود بر آدمم | |
| من چو خورشیدم درون نور غرق | میندانم کرد خویش از نور فرق | |
| رفتنم سوی نماز و آن خلا | بهر تعلیمست ره مر خلق را | |
| کژ نهم تا راست گردد این جهان | حرب خدعه این بود ای پهلوان | |
| نیست دستوری و گر نه ریختی | گرد از دریای راز انگیختی | |
| همچنین داود میگفت این نسق | خواست گشتن عقل خلقان محترق | |
| پس گریبانش کشید از پس یکی | که ندارم در یکییاش شکی | |
| با خود آمد گفت را کوتاه کرد | لب ببست و عزم خلوتگاه کرد |