مثنوی معنوی/تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگوید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر اول مثنوی (تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگوید) از مولوی |
' |
| صوفیان بر صوفیی شنعه زدند | پیش شیخ خانقاهی آمدند | |
| شیخ را گفتند داد جان ما | تو ازین صوفی بجو ای پیشوا | |
| گفت آخر چه گلهست ای صوفیان | گفت این صوفی سه خو دارد گران | |
| در سخن بسیارگو همچون جرس | در خورش افزون خورد از بیست کس | |
| ور بخسپد هست چون اصحاب کهف | صوفیان کردند پیش شیخ زحف | |
| شیخ رو آورد سوی آن فقیر | که ز هر حالی که هست اوساط گیر | |
| در خبر خیر الامور اوساطها | نافع آمد ز اعتدال اخلاطها | |
| گر یکی خلطی فزون شد از عرض | در تن مردم پدید آید مرض | |
| بر قرین خویش مفزا در صفت | کان فراق آرد یقین در عاقبت | |
| نطق موسی بد بر اندازه ولیک | هم فزون آمد ز گفت یار نیک | |
| آن فزونی با خضر آمد شقاق | گفت رو تو مکثری هذا فراق | |
| موسیا بسیارگویی دور شو | ور نه با من گنگ باش و کور شو | |
| ور نرفتی وز ستیزه شستهای | تو بمعنی رفتهای بگسستهای | |
| چون حدث کردی تو ناگه در نماز | گویدت سوی طهارت رو بتاز | |
| ور نرفتی خشک خنبان میشوی | خود نمازت رفت پیشین ای غوی | |
| رو بر آنها که همجفت توند | عاشقان و تشنهی گفت توند | |
| پاسبان بر خوابناکان بر فزود | ماهیان را پاسبان حاجت نبود | |
| جامهپوشان را نظر بر گازرست | جان عریان را تجلی زیورست | |
| یا ز عریانان به یکسو باز رو | یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو | |
| ور نمیتوانی که کل عریان شوی | جامه کم کن تا ره اوسط روی |