مثنوی معنوی/بقیهی قصهی ابراهیم ادهم بر لب آن دریا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر دوم مثنوی (بقیهی قصهی ابراهیم ادهم بر لب آن دریا) از مولوی |
' |
| چون نفاذ امر شیخ آن میر دید | ز آمد ماهی شدش وجدی پدید | |
| گفت اه ماهی ز پیران آگهست | شه تنی را کو لعین درگهست | |
| ماهیان از پیر آگه ما بعید | ما شقی زین دولت و ایشان سعید | |
| سجده کرد و رفت گریان و خراب | گشت دیوانه ز عشق فتح باب | |
| پس تو ای ناشستهرو در چیستی | در نزاع و در حسد با کیستی | |
| با دم شیری تو بازی میکنی | بر ملایک ترکتازی میکنی | |
| بد چه میگویی تو خیر محض را | هین ترفع کم شمر آن خفض را | |
| بد چه باشد مس محتاج مهان | شیخ کی بود کیمیای بیکران | |
| مس اگر از کیمیا قابل نبد | کیمیا از مس هرگز مس نشد | |
| بد چه باشد سرکشی آتشعمل | شیخ کی بود عین دریای ازل | |
| دایم آتش را بترسانند از آب | آب کی ترسید هرگز ز التهاب | |
| در رخ مه عیببینی میکنی | در بهشتی خارچینی میکنی | |
| گر بهشت اندر روی تو خارجو | هیچ خار آنجا نیابی غیر تو | |
| میبپوشی آفتابی در گلی | رخنه میجویی ز بدر کاملی | |
| آفتابی که بتابد در جهان | بهر خفاشی کجا گردد نهان | |
| عیبها از رد پیران عیب شد | غیبها از رشک ایشان غیب شد | |
| باری ار دوری ز خدمت یار باش | در ندامت چابک و بر کار باش | |
| تا از آن راهت نسیمی میرسد | آب رحمت را چه بندی از حسد | |
| گرچه دوری دور میجنبان تو دم | حیث ما کنتم فولوا وجهکم | |
| چون خری در گل فتد از گام تیز | دم بدم جنبد برای عزم خیز | |
| جای را هموار نکند بهر باش | داند او که نیست آن جای معاش | |
| حس تو از حس خر کمتر بدست | که دل تو زین وحلها بر نجست | |
| در وحل تاویل و رخصت میکنی | چون نمیخواهی کز آن دل بر کنی | |
| کین روا باشد مرا من مضطرم | حق نگیرد عاجزی را از کرم | |
| خود گرفتستت تو چون کفتار کور | این گرفتن را نبینی از غرور | |
| میگوند اینجایگه کفتار نیست | از برون جویید کاندر غار نیست | |
| این همیگویند و بندش مینهند | او همیگوید ز من بی آگهند | |
| گر ز من آگاه بودی این عدو | کی ندا کردی که آن کفتار کو |