مثنوی معنوی/باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر پنجم مثنوی (باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت میکرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت میکرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهی اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاء) از مولوی |
' |
| کافر جبری جواب آغاز کرد | که از آن حیران شد آن منطیق مرد | |
| لیک گر من آن جوابات و سال | جمله را گویم بمانم زین مقال | |
| زان مهمتر گفتنیها هستمان | که بدان فهم تو به یابد نشان | |
| اندکی گفتیم زان بحث ای عتل | ز اندکی پیدا بود قانون کل | |
| همچنین بحثست تا حشر بشر | در میان جبری و اهل قدر | |
| گر فرو ماندی ز دفع خصم خویش | مذهب ایشان بر افتادی ز پیش | |
| چون برونشوشان نبودی در جواب | پس رمیدندی از آن راه تباب | |
| چونک مقضی بد دوام آن روش | میدهدشان از دلایل پرورش | |
| تا نگردد ملزم از اشکال خصم | تا بود محجوب از اقبال خصم | |
| تا که این هفتاد و دو ملت مدام | در جهان ماند الی یوم القیام | |
| چون جهان ظلمتست و غیب این | از برای سایه میباید زمین | |
| تا قیامت ماند این هفتاد و دو | کم نیاید مبتدع را گفت و گو | |
| عزت مخزن بود اندر بها | که برو بسیار باشد قفلها | |
| عزت مقصد بود ای ممتحن | پیچ پیچ راه و عقبه و راهزن | |
| عزت کعبه بود و آن نادیه | رهزنی اعراب و طول بادیه | |
| هر روش هر ره که آن محمود نیست | عقبهای و مانعی و رهزنیست | |
| این روش خصم و حقود آن شده | تا مقلد در دو ره حیران شده | |
| صدق هر دو ضد بیند در روش | هر فریقی در ره خود خوش منش | |
| گر جوابش نیست میبندد ستیز | بر همان دم تا به روز رستخیز | |
| که مهان ما بدانند این جواب | گرچه از ما شد نهان وجه صواب | |
| پوزبند وسوسه عشقست و بس | ورنه کی وسواس را بستست کس | |
| عاشقی شو شاهدی خوبی بجو | صید مرغابی همیکن جو بجو | |
| کی بری زان آب کان آبت برد | کی کنی زان فهم فهمت را خورد | |
| غیر این معقولها معقولها | یابی اندر عشق با فر و بها | |
| غیر این عقل تو حق را عقلهاست | که بدان تدبیر اسباب سماست | |
| که بدین عقل آوری ارزاق را | زان دگر مفرش کنی اطباق را | |
| چون ببازی عقل در عشق صمد | عشر امثالت دهد یا هفتصد | |
| آن زنان چون عقلها درباختند | بر رواق عشق یوسف تاختند | |
| عقلشان یکدم ستد ساقی عمر | سیر گشتند از خرد باقی مرد | |
| اصل صد یوسف جمال ذوالجلال | ای کم از زن شو فدای آن جمال | |
| عشق برد بحث را ای جان و بس | کو ز گفت و گو شود فریاد رس | |
| حیرتی آید ز عشق آن نطق را | زهره نبود که کند او ماجرا | |
| که بترسد گر جوابی وا دهد | گوهری از لنج او بیرون فتد | |
| لب ببندد سخت او از خیر و شر | تا نباید کز دهان افتد گهر | |
| همچنانک گفت آن یار رسول | چون نبی بر خواندی بر ما فصول | |
| آن رسول مجتبی وقت نثار | خواستی از ما حضور و صد وقار | |
| آنچنان که بر سرت مرغی بود | کز فواتش جان تو لرزان شود | |
| پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا | تا نگیرد مرغ خوب تو هوا | |
| دم نیاری زد ببندی سرفه را | تا نباید که بپرد آن هما | |
| ور کست شیرین بگوید یا ترش | بر لب انگشتی نهی یعنی خمش | |
| حیرت آن مرغست خاموشت کند | بر نهد سردیگ و پر جوشت کند |