مثنوی معنوی/التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | دفتر دوم مثنوی (التزام کردن خادم تعهد بهیمه را و تخلف نمودن) از مولوی |
' |
| حلقهی آن صوفیان مستفید | چونک در وجد و طرب آخر رسید | |
| خوان بیاوردند بهر میهمان | از بهیمه یاد آورد آن زمان | |
| گفت خادم را که در آخر برو | راست کن بهر بهیمه کاه و جو | |
| گفت لا حول این چه افزون گفتنست | از قدیم این کارها کار منست | |
| گفت تر کن آن جوش را از نخست | کان خر پیرست و دندانهاش سست | |
| گفت لا حول این چه میگویی مها | از من آموزند این ترتیبها | |
| گفت پالانش فرو نه پیش پیش | داروی منبل بنه بر پشت ریش | |
| گفت لا حول آخر ای حکمتگزار | جنس تو مهمانم آمد صد هزار | |
| جمله راضی رفتهاند از پیش ما | هست مهمان جان ما و خویش ما | |
| گفت آبش ده ولیکن شیر گرم | گفت لا حول از توم بگرفت شرم | |
| گفت اندر جو تو کمتر کاهکن | گفت لا حول این سخن کوتاه کن | |
| گفت جایش را بروب از سنگ و پشک | ور بود تر ریز بر وی خاک خشک | |
| گفت لا حول ای پدر لا حول کن | با رسول اهل کمتر گو سخن | |
| گفت بستان شانه پشت خر بخار | گفت لا حول ای پدر شرمی بدار | |
| خادم این گفت و میان را بست چست | گفت رفتم کاه و جو آرم نخست | |
| رفت و از آخر نکرد او هیچ یاد | خواب خرگوشی بدان صوفی بداد | |
| رفت خادم جانب اوباش چند | کرد بر اندرز صوفی ریشخند | |
| صوفی از ره مانده بود و شد دراز | خوابها میدید با چشم فراز | |
| کان خرش در چنگ گرگی مانده بود | پارهها از پشت و رانش میربود | |
| گفت لا حول این چه مالیخولیاست | ای عجب آن خادم مشفق کجاست | |
| باز میدید آن خرش در راهرو | گه به چاهی میفتاد و گه بگو | |
| گونهگون میدید ناخوش واقعه | فاتحه میخواند او والقارعه | |
| گفت چاره چیست یاران جستهاند | رفتهاند و جمله درها بستهاند | |
| باز میگفت ای عجب آن خادمک | نه که با ما گشت همنان و نمک | |
| من نکردم با وی الا لطف و لین | او چرا با من کند برعکس کین | |
| هر عداوت را سبب باید سند | ورنه جنسیت وفا تلقین کند | |
| باز میگفت آدم با لطف و جود | کی بر آن ابلیس جوری کرده بود | |
| آدمی مر مار و کزدم را چه کرد | کو همیخواهد مرورا مرگ و درد | |
| گرگ را خود خاصیت بدریدنست | این حسد در خلق آخر روشنست | |
| باز میگفت این گمان بد خطاست | بر برادر این چنین ظنم چراست | |
| باز گفتی حزم س الظن تست | هر که بدظن نیست کی ماند درست | |
| صوفی اندر وسوسه وان خر چنان | که چنین بادا جزای دشمنان | |
| آن خر مسکین میان خاک و سنگ | کژ شده پالان دریده پالهنگ | |
| کشته از ره جملهی شب بی علف | گاه در جان کندن و گه در تلف | |
| خر همه شب ذکر میکرد ای اله | جو رها کردم کم از یک مشت کاه | |
| با زبان حال میگفت ای شیوخ | رحمتی که سوختم زین خام شوخ | |
| آنچ آن خر دید از رنج و عذاب | مرغ خاکی بیند اندر سیل آب | |
| بس به پهلو گشت آن شب تا سحر | آن خر بیچاره از جوع البقر | |
| روز شد خادم بیامد بامداد | زود پالان جست بر پشتش نهاد | |
| خر فروشانه دو سه زخمش بزد | کرد با خر آنچ زان سگ میسزد | |
| خر جهنده گشت از تیزی نیش | کو زبان تا خر بگوید حال خویش |