لب لعل
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| گنج مهرش را نهان در سینه چون جان کرده اند | چونکه باشد جای گنج آن خانه ویران کرده اند |
| بی قراران تا بگیرند الفتی با یکدگر | چون سر زلفت دل ما را پریشان کرده اند |
| نقش با لعل لبش بستند نقاشان صنع | ای بسا خون در دل لعل بدخشان کرده اند |
| بیخود و مست و خرابم کرد یار از جرعه ای | تا چه افیون باز اندر باده یاران کرده اند |
| ما به خود کردیم مشکل کارو ور نه دلبران | از نگاهی مشکل عشاق آسان کرده اند |
| روی تو نا دیده ما افسانه می پنداشتیم | آن حکایتها که خلق از ماه کنعان کرده اند |
| گلشکر گفتا طبیبم چاره درد دل است | درد ما را از لب لعل تو درمان کرده اند |
| از ازل سرگشته و حیران دل زار مرا | همچو گوی اندر خم آن زلف چوگان کرده اند |
| تا به رخ افشانده اند این ماهرویان زلف را | نرخ عنبر بیدل اندر شهر ارزان کرده اند |