فروغی بسطامی (غزلیات)/یا رب این عید همیون چه مبارک عید است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (یا رب این عید همیون چه مبارک عید است) از فروغی بسطامی |
' |
| یا رب این عید همیون چه مبارک عید است | که بدین واسطه دل دست بتان بوسیدهست | |
| گرنه آن ترک سپاهی سر غوغا دارد | پس چرا از گرهی زلف زره پوشیدهست | |
| شاخی از سرو خرامندهی او شمشادست | عکسی از عارض رخشندهی او خورشیدست | |
| نگه سیر بر آن روی نکو نتوان کرد | بس که از خوی بدش چشم دلم ترسیدهست | |
| دوش در بزم صفا تنگ دهان تو چه گفت | که از آن خاطر هر تنگدلی رنجیدهست | |
| مطرب از گوشهی چشمت چه نوایی سر کرد | که به هر گوشه بسی کشته به خون غلطیدهست | |
| تنگ شد در شکرستان دل طوطی گویا | دهن تنگ تو بر تنگ شکر خندیدهست | |
| دل یک سلسله دیوانه به خود میپیچد | تا که بر گردنت آن مار سیه پیچیدهست | |
| حلقهی زلف تو را دست صبا نگرفته است | ذکر سودای تو را گوش کسی نشنیدهست | |
| با وجود تو نمانده است امیدی ما را | که رخ خوب تو دیباچهی هر امیدست | |
| عید فرخندهی عشاق به تحقیق تویی | که سحرگه نظرت منظر سلطان دیدهست | |
| انبساط دل آفاق ملک ناصر دین | که بساط فلک از بهر نشاطش چیدهست | |
| آن که از بخت جوان تا به سر تخت نشست | خاک پایش ز شرف تاج سر جمشیدست | |
| تیغ او روز وغا گردن خصم افکندهست | دست او گاه سخا مخزن زر پاشیدهست | |
| آفتاب فلک جود فروغی شاه است | که فروغش به همه روی زمنی تابیدهست |