فروغی بسطامی (غزلیات)/گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنی) از فروغی بسطامی |
' |
| گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنی | کار را از همه سو تنگ به شکر نکنی | |
| نقد جان تا ندهی کام تو جانان ندهد | ترک سر تا نکنی، وصل میسر نکنی | |
| گر ببینی به خم زلف درازش دل من | یاد سر پنجهی شاهین کبوتر نکنی | |
| چرخ مینا شکند شیشهی عمر تو به سنگ | گر ز مینا گل رنگ به ساغر نکنی | |
| پیر خمار تو را خشت سر خم نکند | تا گل قالبت از باده مخمر نکنی | |
| چشم دارم ز لب لعل تو من ای ساقی | که براتم به لب چشمهی کوثر نکنی | |
| عالم بی خبری را به دو عالم ندهم | تا مرا با خبر از عالم دیگر نکنی | |
| مجلس نیست که بنشینی و غوغا نشود | محفلی نیست که برخیزی و محشر نکنی | |
| همه کاشانه پر از عنبر سارا نشود | گر شبی شانه بر آن جعد معنبر نکنی | |
| شکر کز سلسلهی موی تو دیوانگیم | به مقامی نرسیدهست که باور نکنی | |
| دست از دامنت ای ترک نخواهم برداشت | تا به خون ریزی من دست، به خنجر نکنی | |
| خون من ریخت دو چشم تو و عین ستم است | دعوی خونم اگر زین دو ستمگر نکنی | |
| تو بدین لعل گهربار که داری حیف است | که ثنای کف بخشندهی داور نکنی | |
| آفتاب فلکت سجده فروغی نکند | تا شبی سجدهی آن ماه منور نکنی |